تبليغاتX
مادینه
 
 
دروووووووووووووود

               -------------------------------------------------------------------------------------------

همراه باز شدن در کلاس مقنعه ها به جلو و جوراب ها به بالا کشیده شد....! طبق ماجراهایی که برایمان تعریف کرده بود حسابی خود را جمع و جور کرده بودیم که مبادا بهمان گیر بدهد.......!

مفضل را می گویم ...سر کار خانم مفضل دبیر شریف درس دین و زندگی......!نمی شود قضاوت بد کرد ولی آنچه گذشت را می توانم شرح دهم.

 از خدا می گفت و بهشت ...همان طور ادامه می داد و سعی می کرد وادارمان کند بهشت را تجسم کنیم..." اگر این گونه کنید به بهشت می روید ...این گونه نباشید بهشت در انتظارتان است..."

خلاصه گفت و گفت و در آخر فریاد بر آورد که : "ه....ا....ن...حالا کیا می خوان برن بهشت ؟؟" عده ای دست بالا کردند , عده ای , طفلکی ها چرتشان پاره شد , عده ای هم ممتنع و باقی هم نفرینش می کردند که.......الهی نابود شود و به جلسه دیگر نکشد ...وای که چقدر ور می زند...! همه که حرف هایشان را زدند آمد لب باز کند که بی اجازه و به قولی پا برهنه پریدم وسط و گفتم خدا مشتری بهشت نمی خواهد انسان خدا شناس می خواهد ...بهت زده نگاهم کرد ....داشتم اشهدم را می خواندم که گفت:" آفرین !" با تته پته ادامه داد :" من هم همین را می خواستم بگویم..."

با نگاهی بهش فهماندم که اگر می خواستی این را بگویی اینقدر نمی گفتی این کار را کنید , آن کار را نکنید که بهشتی باشید  در جمله ای می گفتی :

خدا را بشناسید و او را مقصد قرار دهید در راه به بهشت هم خواهید رسید....!(شد ۳تا جمله )

برای اطمینان از این که نگاهم منظورم را رسانده باشد همین جمله را چاشنیش کردم...!

پ.ن :

زیادی ذوقم را نکنید این جمله که خدا مشتری بهشت نمی خواهد گفته ی دکتر شریعتیست منتها در بهترین جای ممکن خرجش کردم ....باقی جمله ها از خودم است برای ذوق کردن محدودیتی نیست....!

پایدار وووووووووووو پیروز باشیـــــــــــــــد...!

 

+  جمعه 29 مهر1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دروووووود

دوران چندان مطلوبی را نمی گذانم....کارها و وظایف و توقعات زیاد است و حوصله کم ... رقابتی در کار نیست ولی از رقبای درسی عقب افتاده ام (پارادوکس) ...گر چه فقط برای بیان آنچه می اندیشم می نویسم ولی بازدید کننده های وبلاگ به حداقل رسیده و.....و....و...!

فعلاْ در پی راهی برای سر و سامان دادن اوضاع و احوالم هستم . زیادی بی خیال شدم و زندگی را آسانتر از آنچه هست می بینم....حرفی ندارم این پست را نوشتم که فقط به خودم ثابت کنم  من نوشتن روی نت را  برای خودم و نه برای بازدید کننده یا هر چیز دیگر شروع کرده ام و به این زودی ها کنار نخواهم رفت...هر کسی که به من سر می زند خوشحالم می کند ....اگر می آیید می خوانید و نظر می دهید  آن هم به هر دلیلی عجالتاْ  انتظار نداشته باشید متقابلاْ بخوانم و نظر بدهم ...لطف می کنید....!

فردا کار زیاد است و دیگر نمی شود ماند ...افطار هم در مدرسه ایم...راستی اولین ماه رمضان عمر شریفم است که از روز اول یا دومش بی وقفه روزه گرفته ام.......!

پ.ن:

ویرایش نکردم اگر غلطی دید به بزرگواری بیامرزید.

پایدار و پیروز باشیییید...!

+  دوشنبه 25 مهر1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
طرح مجلس برای حذف كنكور
 
 رییس كمیسیون آموزش و پژوهش مجلس شورای اسلامی گفت:طرح اصلی و برنامه ما این است كه ورود به دانشگاه‌ها ‌را ابتدا نیمه كنكوری كرده و سپس كنكور را به طور كلی از برنامه پذیرش دانشجو در دانشگاه‌ها ‌حذف كنیم.
دكتر عباسپور در گفتگو با باشگاه خبرنگاران جوان با بیان این مطلب گفت: مسئولان وزارت علوم كه مسوول پذیرش دانشجو و كنكور هستند به ما اعلام كردند كه ظرفیت دانشگاهها و تعداد شركت كنندگان همخوانی لازم را ندارد و خیلی‌ها ‌به رغم استعداد و صلاحیت پشت خط كنكور می‏مانند.
وی افزود: طرحی را هم برای بهبود وضعیت كنكور و پذیرش دانشجو به مركز پژوهش‌های ‌مجلس ارسال كرده اند كه در دست بررسی است.
عباسپور با بیان اینكه از جزییات طرح آگاهی لازم ندارد، تصریح كرد: در حال حاضر گزینه اصلی برای برداشتن این معضل حذف كنكور می‏تواند، باشد، به هر حال این امر مستلزم كار كارشناسی است كه در آینده نتایج آن مشخص می‏شود.
 
 منبع:  www.jaraghe.com 
درووود
یادم می آید از موقعی که فهمیدم کنکور چیست قرار بوده حذفش کنند . اما با این همه نمی شود که وقتی از منبع اطلاعاتی حالا چه موثق چه غیر موثق می شنویم که قرار است کنکور را حذف کنند روحمان شاد می شود و به طور غیر ارادی نیشمان تا بنا گوش باز...! آقای شجاعی ( دبیر فیزیکمان ) که دستی در ادبیات دارد و از اوضاع جامعه آگاه است می گوید :
" هـــــــــا بوا (بابا) زمان ما فقط ۲۵٪ دانجشو می گرفتن ...حالا هم که فقط همون مقدار می گیرن پس اینا چه کردی تو این چند سال ؟؟؟ حالا هم که جمعیت اینقدر زیاد شده و هم قشر دانشجو و دانش آموز باید همون مقدار قبول کنن؟؟؟ نه بوا نباید اینجور باشه نگاه باید دانشگاه بسازن تعداد دانشگاه ها رو زیاد کنن....!"
من که باهاش موافقم تو چی؟؟ من که می گم استعداد بعضی ها تو این کنکور ضایع من شه ....!
پایدار و پیروز باشید...!
+  پنجشنبه 21 مهر1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
درووووووود

دلم گرفته است . دوست دارم لحظه ای چشمامو ببندم و در ذهنم یک خلأ درست کنم  عاری و خالی از همه چیز فقط واسه یک لحظه نفهمم ...حس نکنم...در بی خبری خوش باشم...ولی هیچ دردی واسه یک انسان بدتر از نفهمیدن و بی خبری و بی تفاوتی نیست...

بابا ماشین رو کنار خیابان پارک کرد و رفت تا از مغازه روبرو برایمان بستنی بخرد... پسر کوچکی که اگر اغراق نکرده باشم نمی توانست بیش از ۷ سال داشته باشد با سر و وضعی آراسته و تمیز کنار شیشه ماشین آمد صورتی گرد و با مزه داشت ولی غمگین حس کردم که بغض در گلویش بیداد می کند اگر جعبه آدامس را در دستش نمی دیدم هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمی کردم که....

با صدایی که به زور شنیده می شد به مامان گفت : " خانم آدامس می خواین ؟ " همین موقع بابا هم رسید من هم تندی گفتم بابا بخر ازش ...بابا بهش گفت :"چقد می شه پسرم ؟" گفت :" ۲۰۰ تومن" . بابا پول هاشو وارسی کرد خرد نداشت جز یک ۱۰۰ تومانی گفت : "عزیزم خرد ندارم واسه همین آدامس نمی خوام اما این مال تو و ۱۰۰ تو منی رو گرفت جلوش ..."

هیچی نگفت مطمئن بودم لب باز کنه بگه نمی خوام بغض و غرورش توأم می شکنه . هر چی بابا اصرار می کرد حتی حاضر نبود در ازای ۲تا آدامس هم ۵۰۰ تومان بگیره سرش رو که پایین بود به علامت منفی تکون می داد و  نگاهش رو که پرده اشک پوشونده بود به آسفالت دوخته بود... کاش می دونستم اون لحظه تو ذهنش چی بود ...اون لحظه بقدری از خودم بدم اومده بود که نمی تونم مرزی براش مشخص کنم ...با صدای تقریباْ بلند و خشن گفتم بابا خوب برو تو این مغازه ها پولتو خرد کن دیگه ... همین کار رو هم کرد و  .....!

آرام آرام راهش رو به سمت یکی از کوچه های فرعی کج کرد پاهاش رو به سنگینی روی آسفالت می کشید انگاری داشت روی غصه هاش می خزید . نگاهش می کردم , می اندیشیدم که چه غیرت و شرفی در جثه کوچکش گنجیده شده...باقی راه باد اشکهامو می رقصوند و من هم چنان در افکارم بودم :

چه خوب شد که وقتی بابا رسید بستنی دستش نبود و بعد از ساعتی به خود آمد که آمده بوده بپرسد که کدام بستنی را سفارش دهد ....حتی نگفت خانم یک آدامس بخر یا هر چیز دیگر گفت : " آدامس می خواهید ؟ " یعنی کمکی از من بر نمی آمد ؟؟ چرا... اما جرات نمی کردم بگم می خوام پیشش بشینم حداقل حرف ها شو بشنوم .... آخر دختر بودم و آن موقع شب مثل همه چیز های دیگر برای یک دختر زشت است که....

چه بگویم دگر حرفی نمی ماند جز همان خلأ که چرا و چرها ازش عبور می کند......! پایدارو پیروز باشید

+  یکشنبه 17 مهر1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
درووووووووووود

اوه چه بزرگ شدین ! انگار خیلی وقت نبودم نه ؟ مسأله ای نیست جز خودم کسی جای خالیمو حس نمی کنه . از چرند و پرندهام راحت بودید نه ؟ ها ها ها نمی ذارم راحت باشید بازم اومدم....

حرف خاصی ندارم . زندگی ام فعلاْ دچار روندی طبیعی و تقریباْ یکنواخت است . چیز جالبی که ارزش گفتن داشته باشد ندارم . فعلاْ سکوت حکم فرماست .

نه, یک مطلب رو نمی شه نگفت !

نظرت راجع به اینکه یک جانباز بالای ۵۰٪ همراه با همسر و تنها فرزند دخترش در یک اتاق استیجاری کنار طویله ای زندگی می کند چیست ؟ چند روز دیگر کرایه همین اتاق را هم نخواهند داشت . دخترش شاگرد اول شده , مقطع راهنمایی را می گذراند... اگر می دونست روزی حتی یک وجب از این خاکی که در راه حفظش بیش از نیمی از روح و جسمش رو باخته متعلق به او نخواهد بود بازم از خودش می گذشت؟!؟ اگه می دونست روزی حتی یکی , حتی یکی از هم وطنانش که برای به دست آوردن آزادی , آرامش , امنیتشون خیلی چیزها رو از دست داده بود دستش رو نخواهند گرفت چه می کرد ...؟؟

حالا که گذشت , حالا که اون زندگیشو فدا کرد ...ما چی ؟ چه کار کردیم ؟!؟ کجان اون هایی که اینقدر دم از شهدا و جانبازان می زنن ؟؟ فقط شعار ...؟؟؟؟

پایدار و پییییییرووووووز باشییییید ...!

+  پنجشنبه 14 مهر1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
      مهر ماه است و بخارا آسمان

                                     ماه تابان سوی آسمان آید همی

                                       *************************

وقتی شرودینگر تابع موجی (سای)رو تعریف می کنه پس سای به توان ۲ هم مجذور تابع موجی الکترون هست که شکل حرکت........

اینا چیه نوشتی ؟؟؟!؟؟؟ ای خدا خفت کنه ! ای بمیری بترکی اینجا وبلاگه ها ...! ببخشید تداخل امواج بود.

 مدرسه ها هم که باز شد . راستی برای دانش آموزان اون مدارسی که مثل ما تا آخر مرداد مدرسه می رفتن چه فرقی کرد؟؟ اول مهر شده ها پس چرا مثل قبل دوست ندارم از لوازم تحریر جدیدم استفاده کنم ؟ بزرگ شدم ؟ نه, ربطی به این نداره . چرا دلم واسه مشق نوشتن تنگ نشده ؟ چرا اولین روز مدرسه سر کلاس چرت می زدم ؟ چرا اینقدر یکنواخت شده ؟ نه , خداییش یکم تغییر می کنه روز به روز از تفریح و سرگرمی اون چیزهایی که به مقتضای سنمون لازمه و یک انرژی بهمون می ده کاسته می شه و به فشار ها و استرس های تحصیلیمون اضافه !

آقای عظیمی معلم هندسه اولین معلمی بود که در سال تحصیلی جدید (که مطمئن هستم برای هیچ کدام از بچه ها تازگی نداشت ) به کلاس آمد . طبق قاعده چون معلم جدید بود مدتی رو صرف تو ضیح خودش و خواسته هاش از ما کرد... اما , یک جمله گفت نمی دونم درست یا غلط ولی به نظرم خیلی زیبا اومد با لحنی زیبا و صادقانه گفت:

" بچه ها برای شما که تو ایران تفریح و سرگرمی درستی ندارید دیگه چه کاری می مونه جز درس خوندن ؟؟"

نمی دونم هر کی از خوندن این متن چه برداشتی کنه یکی ذوق زده شه که آره زدی به هدف یکی بگه معلومه از این شاگرد تنبل هاست و ......و ....و....به هر حال نه دانش آموز تنبلی هستم نه از درس بدم می یاد . اما می خوام بدونم با این فشارها , استرس ها , فشردگی ها و رقابت ها ی غلط می خوان ما رو به کجا برسونن ؟؟ می خوام بدونم باید کار و وظیفمون تحصیل باشه تفریحمونم همون ؟؟

تمام فکر من در آغاز این سال اینه که چه برنامه ای داشته باشم که جا نزنم , خسته نشم, عقب  نمونم  و تو کنکور ( حادثه غریب الوقوع زندگی بچه های کلاسمون !) نتیجه خوبی بگیرم ؟!؟

پ.ن:

اون شعر بالای صفحه نمی دونم مال کیه امروز آقای شجاعی ابتدای کلاس فیزیک برامون خوند

چون یادم رفت اون اول و چون می خوام اصل تنوع رعایت بشه :

دررررررررووووووووود......!

+  سه شنبه 5 مهر1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -