تبليغاتX
مادینه
 
 
ساعت ۴:۳۹!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت ۷ باید بیدار شوم برای آزمون قلم چی...............! در طول روز نخوابیده ام ! از ساعت ۱۲ در گیر طراحی قالب بودم.....با چه شوقی دیدم گند زدم ! فعلاْ این قالب باشد تا فردا شب.....!

درووووووووود که یادم رفت ! پس خوش باشید .

+  جمعه 30 دی1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دررووووووووووووووووود

*************************************************************************

نمی دانم دیشب از اضطراب بود یا فکر که دیرتر از حد معمول و نه با صدای لالایی همیشگی ام ( آهنگ از کرخه تا راین ) که با صدای شر شر باران پشت پنجره که به آبشار می ماند خوابیدم !

چند روزی است خاله بزرگم مهمانمان است . از نوه اش , علی ۵ ساله , می گفت . علی که سلام من را هم رسانده بود و چه خوشحال شدم!!

ـــ وقتی می گوییم علی دعا کن می گوید : " مامان جون این جا که آسمون نداره ......." و دستم را می گیرد و به حیاط می برد. او دعا می کند و من نگاه ...!

خدایا ! مرا چه شده است ؟ که می دانم , می دانم فاصله ام با تو بیش از یک سقف است . می دانم اگر این سقف هم نباشد بین من و تو این جسم خاکی غوغا می کند . جسمی که می دانم از او فراتر نیستم و در آن خلاصه می شوم........!

پـــــــــــــــــــــــایدار و پیـــــــــــــــــــــــــــروز باشیــــــــــــــــد.......!!

+  شنبه 24 دی1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دروووووووووووووووووووود

******************************************************************************

         احساس می کنم آزادانه و با تصمیم خودم آن چه درست بود کردم . حتا کم اما خوشحالم کرد که آن چه می توانستم انجام دادم ............!

          مهسا با موبایل صحبت می کرد و من در پارک دنبال یک جای خوب برای نشستن بودم که یکهو گفت :"اینو !!!" نگاهش را دنبال کردم ......دختری هم سن و سال خودم چنان هق هق می کرد که میخکوب شدم ! گفتم :"برو اون ور میرم پیشش ! "

نگاهم نمی کرد این طور که می نمود حضورم آزار دهنده بود ! پلیس گشت آمد نگاهی کردم و به حضور آزار دهنده خودم ادامه دادم !

ـــ چشه ؟؟

ـــ نمی دونم !

ـــ آهای دختر چته ؟

ـــ هیچی !(نمی دانم چرا اما تعجب کردم که صحبت کرد ! )

ـــ چشه ؟ برو خونتون تحویل مفاسدت می دمــــــــــــــا !!

ـــ ممنون از آرامش دادن و حمایتتون شما برید من آرومش می کنم !

ـــ درست نیست این موقع ( نگاه به ساعت کردم !!!!! ۶:۱۵ ) تو پارک باشین !

ـــ بله خوب ! این درست تر هست که مثل این ها یک جفت پیدا می کردیم می رفتیم اون پشت ها......!!

ـــ چی ؟

ــــ هیچی شما بفر مایین من آرومش می کنم می برمش خونشون !

ـــ آره پاشو ببرش.......!

نگاهم را که از پلیس ها برگرداندم جای خالیش را روی صندلی دیدم ! راحتش گذاشتم ! مهسا می گفت: "بریم دردسر می شه !  مرد شور احساستو ببرن......! "از دور می پاییدمش ! دو تا پسر مزاحمش شده بودند.....!

خلاصه از او انکار و از من اصرار ...... دستاشو گرفتم محکم تر از قبل !

ـــ ببین من هم سن خودتم . درکت می کنم . حق می دم اعتماد نکنی . مهم نیست چی شده اگه می تونی بگو من فقط می خواهم آروم باشی همین !

.......و ...........و ............و تا گفت و آروم شد ! شمارشو خواستم نداد ! شماره  و اسمم رو نوشت !

ـــ ببین سولماز نمی خوام ادای بزرگتر ها رو در آرم ! نصیحت نیست حقیقت ! برو خونه و گرنه مامان بابات رو هم از دست می دی ! بهم زنگ بزن مطمئن باش کمکت می کنم ! منتظرم......میری خونه ؟؟ سولماز بــــــــــــرو خونـــــــــــــــــــــه ها .......!

گریه نمی کرد دیگر !

خوشحالم ! نه از کاری که کردم از این که فقط یکی از آن همه آدم هایی که بی تفاوت از کنارش گذشتند نبودم ! از این که هنوز مثل کبک سرم را در زندگی خودم فرو نبردم .....از این که هنوز خودم و انسانیتم را به خودم محدود نکرده ام..........!

حتا کم ..........اما خوشحالم کرد......اما فقط خوشحال ! راضی نه !

پ.ن:

احساس و هیجانم در خلاصه تر از این نمی گنجید.........!

ــ یک هواپیمای دیگر هم سقوط کرد...........چشممان روشن ! حالا هی نامه بیندازید چاه جمکران......هی دعا کنید شارون عمرش را بدهد به شما...........و.............!

پایدار  و پیــــــــــــــــــــــــــــــــــروز با شیــــــــــــــــــــــــــــد..........!

+  دوشنبه 19 دی1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دروووووووووووود

***************************************************************************

        وقتی آدمی می خواهد از جایی به جای دیگر که بیشتر دوستش دارد نقل مکان کند با تمام دل تنگی دگر دلش به آن جا خوش نخواهد بود ! شاید هم آدمی نه ! من ........! بعد از امتحان ها تقریباْ همه چیز این جا جز آدرسش تغییر خواهد کرد........!

        روزهای امتحان است و بهانه ا ی تکراری برای دیر به روز کردن........! دعای قبل از امتحان :

" خدایا چنان کن سر انجام کار                               ما خشنود شویم و تو رستگار "

         می نویسم که نقد کنید پس.........بابت انتقاد کردن عذر نخواهید ! گاهی نوشتنم صرفاْ برای انتقال افکار خودم نیست..........از این که کسی متنی را می خواند و با خود کلنجار می رود مفهومش چیست یا این که برداشت من درست است یا نه لذت می برم........!

پ.ن:

پیشنهاد می کنم با آقای نصیری و برنامه ای که نوشته آشنا شوید !

از این پست خوشم نیامد........! پــــــــــــــــــــــایدار باشیــــــــــــــــــد...........!

+  پنجشنبه 15 دی1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
درووووووووووووووووووووووود

***********************************************************************

از آن روز سر جلسه امتحان شروع شد. هنوز هم ادامه دارد !!

همین فکری را می گویم که هنوز هم در ذهنم مانده است . تا قبل از این که مرا روی این نکته تمرکز کردن حساس کنند , وقتی به چیزی گوش می کردم یا حتا روزی مثل آن روز سر جلسه می نشستم اصلاْ از حال و هوای آن جا بیرون و کاملاْ غرق در کارم می شدم . اما از وقتی مشاور مدرسه هی در ذهنم خواند و خواند که تمرکز این است و آن است .....بار ها از دیگران شنیده ام که با چشم غره ای خطاب به من می گویند :"قربان حواس جمع..."!!

تازگی پی بردم اصلاْ غصه , شادی و ... وجود خارجی به عنوان احساس ندارد . هر چه هست ساخته ذهن و تعاریفی است که امسال خودم از لحظه های مختلف زندگی کرده اند . چرا من نکنم؟.......ذهن دارم بیندیشم ! باور دارم , باور کنم ! اراده دارم عمل کنم.......!اما مشکل در این است ؟!؟ تا زمانی این صحت دارد که تعاریف و تعابیرم در محدوده ی خودم باشد .

آن چه نوزاد انسان به همرا خود می آورد تا همراه جسمش در دنیا باشد روح است !روحی از پروردگارش که همه جا از آن به عنوان سرچشمه ی زیبایی ها و کمالات یاد شده......! نوزاد آمده است تا همین روح را با قدرت تفکرش بشناسد ولی با اختیاراتش رفته رفته از زیبایی هایش می کاهد و باز عمری تلاش می کند و نام این تلاش را زندگی می گذارد تا آن چه را از دست داده و کاسته باز گرداند......! وقتی در خود می نگرم سرشار بوده و هستم از غرایزی که به راستی شادی , محبت , انسانیت و ..... بوده و هستند اما وقتی شناختمشان یا از فرط غرور بر برتری غرایزم بر سایر موجودات و یا از فرط احتیاط در مراقبتش به راحتی از کفم رفتند....!!

........و عشق بزرگترین موهبتی است که خدا در من نهاد ! سخت معتقدم فقط لحظه ای و فقط و فقط لحظه ای شکوفا یی این موهبت به طول می انجامد..........! هرگز به وجود و حقیقت عشق تدریجی معتقد نیستم ! آن چه ذره ذره انسان را به وجودش محتاج می سازد فقط در یک لحظه آشنا و جاودان می شود....!

....و خدا تنها بود و رکوع و سجده ی غریزی فرشتگان ارضایش نمی کرد پس موجودی آفرید و غرایزی برتر از سایرین در وجودش نهاد و توانایش ساخت این غرایز را تغییر دهد و چه بالید به خود و امید داشت به برترین مخلوقش......... و ما .......من و تو چه شدیم.......!!!!

از کجا به کجا کشاندمش ! چه بی ربط و به هم پیوسته نوشتم....!

پــــــــــا یدار باشیـــــــــــــــــــــــد..................!!

+  جمعه 9 دی1384    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -