جمله ها ازش نشان کرده بودم برایتان نقل کنم ... نمی نویسم ! کتاب خانوم قلم مسعود بهنود عزیز را پیشنهاد می کنم ! در آخر این بحث آن چه را در سایت پسرش نیما نوشتم تکرار می کنم :
" تو چون پدری داری ... و چه سخت است برای آنان که بدون خانوم , پدر ویلفرد ,ملکه جهان و.... رویای ناناز شدن را در سر می پرورانند ." ( در کتاب با این شخصیت ها آشنا خواهید شد )
و چند شب بعد در ادامه همین جملات در دفتر خاطراتم آوردم که: خدایا !من حکمت و هدایت تو و عقل و اختیار خود را دارم و دریای عشق و مهر پدر و مادر را....!
سر کلاس فیزیک کم و بیش از مملکت می گوییم و بحث می کنیم !
از طرف مدرسه برای مراسمی به جایی که گویا زیر مجموعه بسیج بود رفته بودیم که خانومی که به نظرم خودش , حرکاتش و حرف هایش خیلی ضمخت بود مجریش بود .... میانه های صلواتی یکهو بانگ بر آورد که :" همه با هم , انرژی هسته ای حق مسلم ماست " ! چرتم با صدای بلند خودم پاره شد که گفتم : این ها یعنی چه؟ چرا مزخرف می گی ؟ ( بلندتر افزودم ) آخه به چه قیمتی ! مگه در راه خداست باز هم دارین جوون های ملت رو تحریک می کنین؟ و روی خونشون حساب باز کردین ؟!؟
صدایم بین جمعیت آن جا به خودم هم نرسید ..... ! آن جا بود که فهمیدم هزاران بانگ حق یک بی قدرت با نجوای نا حق یک قدرتمند قابل قیاس نیست !
نانی نمانده ,
اگر هم مانده برای آنان است که می توانند .
نانی نمانده ,
از بوی گندمی که هست, بابا نفس می دهد .
این جا کویر است .
خاکی نمانده ,
این جا , بابا, ذره ذره غبار می دهد .
این جا ,
همان جا که نه خاکی مانده نه نان ! نزدیکست ....
و در این نزدیکی است ...که فرصت و حوصله ای هم نیست ....
آری, دیگر فرصت و حوصله هم نیست ....که بابا .....حتی....عشق........دهد !
-----------------------------------------------------------------------------
از این روزهایی که درگیریم با خود هم زیاد شده نمی نویسم ! از ماه چهار هفته و دو روزه ای که فقط دو روزش متفاوت بوده ... نمی نویسم ! از خستگی امتحاناتی که با تاریخ امتحانات دیگر به در می شود نمی نویسم ! ( پس این ها چیه ؟!؟ )
خسته ام ! از پیرمرد سیگار فروش سر کوچه بگویم یا از بابای میلیاردر دوستم ؟!؟ از رئیس جمهور یا پرونده هسته ای ؟!؟ اسلام یا کفر !؟ آن که دوستش دارم یا آن که ازش متنفرم ؟ از اتاق کوچکم یا از ایران ؟ از درس هایم یا کنکور ؟...فعلاْ من هستم و این پارادوکس ها !
از تناقض خسته ام ! می گذرد! می دانم
ـــ (طولانی است هر که خواست بخواند !)
---------------------------------------------------------------------
تا پیش از این که نمی خواستم توصیفش کنم دقت نکرده بودم چشم هایش کمی تیره یا روشن تر همرنگ چشم هایم است ! موهای مجعد , قدی متوسط , پوستی نسبتاْ تیره , خلاف قیافه اش لهجه ای کم و بیش شیرازی , صدایی دلنشین , جدی ولی طنز , خشک ولی مهربان و..... ویژگی های معلمی است که دلخواه من است و چشم هایم پس از دو جلسه هنوز هم جای خالی اش را باور نمی کند......!
آقای سپاسی نه فقط معلم شیمی که معلم زندگی است ( بود ) ! از سال پیش هم وعده رفتنش داده شده بود , ماند ! آن روزها زیاد فرقی نداشت ... حالا که تفاوت رفتن و ماندش را حس کردم وعده داد و نماند !
سال پیش هم برای دیر آمدن های حداکثر ده دقیقه ایش که علتی موجه و از قبل پذیرفته شده داشت گاهی و یکبار جلو خودمان حرمت معلمی اش را شکستند.از حقوق طی شده نیمی را پرداخت و نیمی را فراموش می کردند گر چه حالا آشکار شد در مورد خیلی ها صدق می کند ! چند سال است به دلیل تعهدش و بچه ها می ماند با وجود تمام دروغ ها.... می ماند ! امسال آن طور که گفته شد قرار داد کتبی مثل هر سال در کار نبوده است ... اما جایش را اعتماد به صحبت ها و وعده های مدیری که تا چندی پیش معاون استاندار بود پر کرده بود ...... آذر ماه باز هم حقوق نیمه...و جواب مدیری که می گوید کدام قرارداد...! ؟ نیمه سال گویا خبرهای تکراری پارسال پیچیده بود و همین تکرار بود که جدی اش نگرفتیم تا بعد از امتحان ها تنوع اش را تجربه کنیم !
مخالفم که این موقع گذاشت و رفت اما نمی توانم خود را راضی کنم که از او انتظار ماندن و کوتاه آمدن داشته باشم ... شاید آن قدر ها که باید نا دیده گرفته بود ! اگر راست باشد که حقوقی سه برابر سایرین را خواستار بوده باز هم مخالفم . اما با این مخالف ترم که همان ها که می گویند بارها این را شنیده اند چه را به دروغ پذیرفته اند ؟ چرا آن ها تعهد خود را نمی پردازند و از معلمی که پستش از آنان کمتر است انتظار متعهد بودن دارند؟ ... او هر چه کرد هر چه گفت نه دروغ درش بود نه کوتاهی . اگر ماند خدمت کرد و اگر گفت حرف دل بود ...! آن ها اگر گفتند دروغ بود ...ادعا می کنند بچه ها را نادیده گرفته وجدان ندارد شما که دارید شما که ما را می بینید از بیش از نیم میلیون تومان هایی که شهریه دادیم تعهدتان را بپردازید.......!
کمترین وقت را داشت و بیشترین بازده ! از نوکلئون می گفت تا خدا و جامعه ..... می گفت اگر دستمان به جایی رسید غافل نشویم ... می گفت اگر رویاهایمان به حقیقت پیوست دکتران و مهندسانی باشیم برای مردم...برای وطن ...آغاز و پایان برگه های امتحانش جملاتی بود که آن جا هم یاد آور می شد زندگی چیزی فراتر از این سوال ها و درس هاست اما کنون برای رسیدن به آن این ها لازم است ... خدا را خداشناسانه می شناساند ! دلم تنگ شده است برای معلمم که آیه خطابم می کرد ... ! دو شب پیش پشت گوشی گفت که منتظرم بوده گفت که خوشحال شده ...باور کردم !
: " ....آیه جان دورغ گفتند و خدا می داند سر پول نیست که این طور خرابم می کنند می دانی و می دانم آن چه در توانم بود کردم .... خسته نباشید نخواستیم .... تا کی از حقمان بگذریم ؟!؟ ..... صدایش لرزید ... به خدا آیه جان من صدایم به خودم هم نمی رسد " و سکوت..... سکوتی که گر چه حرف هایش در آن جاری نبود اما اشک هایمان چرا.....! گفتم که جای خالی اش را باور نمی کنم هیچ نگفت حس کردم لحظه ای از رفتنش شرمنده است !
خوب که می نگرم مدرسه ام ایران کوچک شده ام است ! نا لایقان قدرت دارند ... آواز های حق محو می شوند و جایی برای ماندن ندارند به راستی در بین سمفونی دروغ , بی عدالتی و نا حقی جایی ندارند ! یک نیلوفر می ماند و یک مرداب و در آن گم می شود بی آن که مو جی بر جای بگذارد ....!
.... و من می مانم و قضاوتی سخت .... که هنوز نمی دانم از نیلوفرم یا از مرداب ؟!؟ و هنوز به وجود سپاسی ها نیاز دارم تا نیلوفری شوم !
پایدار باشید ...!
پ.ن:
آقای سپاسی در تدریس نظیر نداشت و ندارد ( معلم سمپاد (استعداد های درخشان )است ). در مورد تدریس زیاد نگفتم چون لحظه ای فکر کردم شما هم می دانید در تدریسش جای هیچ خرده گیری نیست !! امروز معلم جدید آوردند و تمام شد ! بنده هم آخر سر مختصر تهدیدی شدم ! گمان کنم یکی از بچه ها هم اخراج ..........نمی دانم !