دروغ گفتم و شنیدم !
اولین باری بود که به دلیل نخواندن مدرسه نرفتم ٬ دو گناه ! تنبل و ترسو !
امشب هم تاوان دروغ پس می دهم هم گناه هم نارفیقی هم سو تفاهم !
حرامم باد !
لحظه ای آرامش حرامم باد ! احساسی سرد در وجودم رخنه می کند ! اشک دلمه می بندد ...
حقارت خود را که می بینی می فهمی آنقدر بی مقدار شده ای که سنگینی گناه تو را دیگری لمس می کند !
حالم از این لحظه ها بهم می خورد ! بگویید دور شوند ......
خسته ام ! به خدا خسته ام .
فرنوش ۲۰ ساله , حاملست ! پرهام الان یادش اومده که هنوز اکرم رو دوست داره....
۲ تا ازحکم های کمیته انضباطی بچه های دانشگاه شریف اومد.....یکی خودکشی کرد !
پیرمرد هنوز سر کوچه سیگار می فروشه .
هنوز اون پیرمرد تو باغی که ما می ریم ورزش تنهاست .
خانم صدیقی شوهر پیرش رو از خونه می کنه بیرون !
لحظه خداحافظی با خیلی از معلم های خوبه !
... می گه دوست دارم ! چی دارم بهش بگم...
می گم دوست دارم چی داره بهم بگه؟
پریسا چقدر تلاش می کنه من از حرفاش ناراحت نشم ! مریم خنده اش گرفته ......
من یک روزی همونی بودم که حالا می تونم باشم ! لحضه هایی هست که آدم می تونه به اوج خرد شدن برسه ......
........
چشمامو می بندم ! چرا بازم می بینم؟؟؟؟
مامان !
چقدر خسته ای . من که نگفتم , لابد کار آینه ست . چند تا چین کوچولو رو می گم . مامان خوبم ! کاش زبانم از این کلمات عاجز تر نبود تا حداقل یک بار بهت می گفتم مامان خوبم . مثل انشاهای ابتدایی اما با وجود , نه با دست خط کودکانه می نویسم ... "نمی دانم ! نمی دانم چه بنویسم ... از کجا بنویسم تا به مهربانیت برسم . "
ما چه دور شدیم . حتی دور تر از آن لحظه ها که نگاهم می کنی و می گویی : " تو همان آیه کوچولوی منی ؟ " چه عجولانه راه جوانی پیش می گیرم و انتظار تو را نمی کشم که با من بیایی . در جاده مانده ای و نگاه مادرانه ات کودک بالغت را دعا می کند ..... تو عقب تر نماندی ..... من تو را جا گذاشتم .
مامان !
نفرین به تنها فرزندت که زمانی آغوشش متعلق به توست که اشک هایت جاریست . نفرین به من ! که همیشه برای تو در واپسین ها می رسم . نفرین به من که نمی دانستم از تنهایی من تو تنها می شوی.... نفرین به من که از وقتی قوایم را شناحتم نیاز به تو را از یاد بردم .... کاش می دیدی شب ها چه محتاج می گریم ! نفرین به من که بر قساوت خودم اشک می ریزم ......
مامان ! نفرین به یگانه فرزندت که نه شادی اش را به میان می گذارد نه اشک هایش .... وگرنه می گفت که این روزها چقدر و چرا نیازمند توست !!
کودکی اوج انسانیت است !
کسی چه می داند من چه می گویم ! چون نمی گویم ...یعنی مثل آدم نمی گویم ! چقدر این نقاب ها بر من سنگینی می کنند و تو چه مشتاقانه با نگاهت نقابی جدید به چهره ام هدیه می دهی !
وای وای وای............ ! وای از آن روزها از آن لحظه ها ! چه شد ! چه گذشت ... چه می شود ؟؟؟؟ دلم می خواد بگم . دلم می خواد بگم ....... کم نیست اگر باشد برایم سنگین است !
کاش می فهمیدی ! کاش کمک می کردی . اصلا ْ چرا این ها رو این جا می گم ؟ که تو بیای چی بگی ؟ ذره ذره , ذرات وجودم از هم گسیخته می شوند و چشم هایم چه حسرت آور در نگاهم گم می شوند ... کی می داند ! ناظم مدرسه می پرسد آیه این روزها گرفته ای .. اما تو نه !
این جا , این روزها که هزار کس هزار درد دارد ..... شرمم باد ! که دردی هر چند سنگین را فغان می زنم .......