معلم های مرد دیگه اجازه ندارند به ما دخترها تدریس کنند ! معلم ها بی جنبه هستن یا ما نمی دونم ! یا شاید هم آن بالانشینان مملکت در خود چیز هایی می بینند که این تصمیم ها را می گیرند ! پرسیدم چرا؟ یکی گفت:
"فهمیدن شیرازی ها گشادن انداختن شیراز که کسی صداش در نمی آد !"
یکی دیگه :
" می خوان زن ها خودکفا شن !!
دیگری !:
" بهتر بابا ۸۰ ٪ قبولی دانشگاه ها شده دختر همش دختر ها دارن استخدام می شن ! باور کن دو روز دیگه رئیس جمهور هم زن می شه !!!!!!!! "
همه این ها رو خانم های مختلف گفتن ! جالبه ! گاهی افکار چقدر ویران کننده تر است تا اجسام !!خواستم برم اداره با اون رئیس هیچ کارش صحبت کنم ! دیدم اولاْ مانتوی درست ندارم دوماْ اولین کسی که می گه تو کی باشی بابامه و ارایدون مامانم !...
دیگه خودمو بین جماعت پیدا نمی کنم . وای از روزی که آدم رسوای درون شه که ای وای دیگه من همرنگ من نیست !
بله و خدا و شیطان هم !!! چپ رفتیم حکمت توش بود . راست رفتیم مصلحت توش بود .... و همه چیز بود و بود و هست و هست بدون این که درک بشه ! یا حتی دلیل قانع کننده داشته باشه ! که چی؟ این همه آدم می یان می رن ؟ از کجا به کجا...اولش به درک آخرش به کجاست؟ آره , آره هنوزم وقتی از اون بالا جای خدا می شینم , شاهد ازدحام مو جودات حقیری هستم که درهم می لولند تا به هیچ رسند ! اصلاْ این همه تناقض واسه چیه؟ پیچوندن آدم ها ؟ اصلاْ می دونی , تازگی ها فهمیدم همه بدون استثنا دنبال این هستن که خودشون رو سرگرم کنن ! حتی خدا ! و همه ی این ادا اطوار های این دنیا و اون آخرت واسه هیجان یک بازیه ! بازی که خدا رو سرگرم می کنه و مغرور و فاتح جلوه می ده ! یا نه ؟ بذار یه جور دیگه هم واست بگم ! اصلا ْ خدایی نبود و همه چیز یه طبیعت بود با علم و منطق ! با برهان های تقریباْ قانع کننده ! اما بالاخره اون اول اول چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "
..... دخترک دیگه خوابش گرفته بود . پرده رو انداخت .دستش رو کرد زیر بالشش و چشم هاشو بست !
" کاش حالا هم یک پیامبری چیزی بود ! نه ... از معلم دینی که نمی شه پرسید...این ها رو اما از کی می شه پرسید؟ "
چشم هاشو باز کرد تا فکرهای خط خطیش محو بشن . خسته شده بود و اعصابش هم خرد !
" چرا اصلا ْ این موجودات دو پای ابله همیشه باید رهبر داشته باشن؟ چرا بودن یه حاکم نمی تونن انسجام داشته باشن؟؟؟...."
" لعنتی !"
گونه ها شو به خنکای بالشش که می کشید آروم تر می شد و کم کم بی حس ! تو آخرین لحظه هایی که هر شب یادش می یومد می گفت: " خدایا , واسه ذره ذره همه چیز ممنونم ! خدایا, یادت نره من قبل از همه ی اون هایی که واسم عزیزن بمیرم. خدایا , آدم ها گرسنه اند , محتاجن , خسته ان ... یه کاری کن ! شب بخیر !"
" لعنت ! لعنت به عادت که همه چیز رو از آدم می گیره و هر آن چه خیال و وهم و عجز می بخشه !"
تمام .
پ.ن:
هر کس هر جوابی واسه این سوال ها داره اگه بگه ممنون می شم !
هم چنان در پی افزایش بازدبد کننده ایم !
قبلاْ نوشته بودم ! بلاگفا پراندش ! سعی می کنم به یاد بیاورم و آرام و با حوصله باشم !
آره , بالی بالی ناخلف پرت شد رو زمین و هی انتظار کشید , انتظار کشید ...تا یه روز دید گردونه دار عروسک هاشم پرت کرد اون جا ! و شاید همان وقت ها بود که کسی برادر کشت .
...گردونه ی قصه ی ما گشت و گشت . عروسک ها خودشون خودشون رو ساختن و گردونه دار فقط فوتی می کرد .و توی همین روزها بود که عروسکی شب زنده می شد...!
فصل دوم
پرده ی زرشکی و ضخیم اتاقشو کنار می زد . باز شب شده بود . یکم ستاره ها رو می شمرد. یکم با ماه شکلک می ساخت . یکم با کرم تپل درخت باغچه حرف می زد و یکم می نوشت...اما زیاد , خیلی زیاد با آسمون حرف می زد !
" و خدایی بود خیلی هم قادر و تنها هم. کسی نبود که قدرتش رو به رخش بکشه. سرگرمی می خواست . انسان رو ساخت و زمین و همه چیز ! بهش اختیار داد و محدودیت . عقل و احساس. آزادی و قانون. دنیا و آخرت. راه و بیراه.عدالت و نا برابری.عشق و تنوع طلبی یا شاید هوس . اراده و غریزه. چشم و غیب هم . درک و لا یدرکه هم . غرور و نیاز هم و....خدا و شیطان هم !!! "
ادامه دارد
پ.ن:
امید وارم ببینده های وبلاگ کمی زیاد شوند.....شاید فراخوانی دهم برای محصلان شیرازی ! ( تو کی باشی؟)