من , همیشه آبستنم ! کرانه ها همه چیز را در هم می آمیزند .من اما نمی دانم در آمیزش کدام کرانه سرگردان کدام گمشده ام !!!مدت هاست که نیستم !
کودک درونم این بار اما لگد نمی زند , تکان نمی خورد, قلبش نمی زند , تغذیه نمی کند ... می مکد ! اما رمقم را می مکد . می دانم او هم من را در من رشد می کند ولی تهوع هایم چیزی را بالا نمی آورند... سقط غریزه ها کار من نیست ! وقتی مرد باز می گردم ...
راستی ! همه آبستن ایم . انسان همیشه باردار نیازهایش است .
شاد زی.
حرف من این نبود ! حرف من این ها هم نیست ... شب هاست می آیم بگویم , بنویسم. همت سازماندهی ذهن و قلب پر توقع ام را ندارم . چرا از وقتی پای فهم به میان می آید برای هر چیز باید جنگید ؟ هی تو بگو تلاش ... چه فرقی می کند جایی که همه چیز یکسان می شود؟
نه ! نه ! نه ! ببین ! اول که آمدم خوب می فهمیدید . بعد ها که خیال کردید می فهمم دیگر نفهمیدید یعنی نخواستید زحمت بکشید بفهمید. آن روزها با گریه می گفتم حالا با کلمات یا با نگاه یا هزار حرکت دیگر . شاید یکی از قسمت هایمان کودک بودن است مگر نه این که قیاس کنید همه مان همیشه کودک پدر مادرمان هستیم !
حرفم این هم نبود. اول گریه می کردم که تو بغلم کنی ! نیازم که عوض می شود أنی هم که باید بغلم کند آرومم کند عوض می شود! حالا هیچی نمی گویم........هیچ کاری هم نمی کنم.
چرا بغلم نمی کنی؟
بغلم کن .
باشه؟