تبليغاتX
مادینه
 
 

خوب اولش من بچه بودم. بعدش عید شد (۸۶) , رفتیم قلات قسمت شب شتری! بعدش پسر دایی ام که مهمان هم بود ویار ( همون که زن حامله می کنه بهش آرمه هم می گن که نمی دونم چه جوری می نویسن.) ۷۰۰ پله ی کوهپایه کرد و بردیمش. بعد هم عید تموم شد با مهسا رفتیم باغ ارم. یکم بعد مدرسه مون حسرت تیزهوشان بودنش زد بالا و شروع کرد به ثبت نام واسه امتحان ورودی , این شد که ما رفتیم پیش ریاضی که یه دونه پنجره گنده با یه عالمه نواز چشم خوب داره !! حالا چه دخلی داشتن بهم!؟ .... خوب نابغه کلاس ما شد اتاق ثبت نام دیگه! بعدترش هم که محمود جون اومد شیراز و کل ناحیه ۳ و ارایدون n مدرسه دیگه تعطیل شد و رفتن استقبال که طبق معمول مدرسه ما مشمول هیچ لیست و جیم فنگی (!) نشد...

تو همین گیر و دار بود که پا برهنه در بهشت رو دیدم. دوسش داشتم. اخراجی ها هم گرچه خندوندم اما طنزش که از همین جک هایی بود که می شنیدم اخیراْ, خود موضوع هم که تابلو بود واسه چیه کلی افراط و تفریط زاغارت هم داشت!

اما آخر آخرش کیف من اون سمت راستیه بود!!!

 

+  چهارشنبه 29 فروردین1386    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

               روی تخت , کنار پنجره آرام زانو هایت را فشار می دهی به سینه ات. انگار که بخواهی خودت را بغل کنی. در تاریکی و به تاریکی نگاه میکنی. گاه گاهی پرتویی شتابان از شیشه می گذرد به پرده می خورد , رنگ زرشکی اش را به خود می گیرد و می آید داخل تا تاریکی را بشکند. و تو یاد آن روز ها می افتی که تازه فهمیده بودی ابرها حرکت می کنند و پرتو ها را بچه هایی می بینی که می خندند , می دوند و گلدان را می شکنند... هیچ وقت چیزی را مثل خودش ندیدی.

دستت را سُر می دهی تا خنکای مچ پایت و اجازه می دهی انجماد لرزان دستت را حس کنند. تلاش می کنی گرمای درونت را بالا بیاوری تا آرامشت بالغ شود. بلوغی آشنا که در سردترین نقطه وجودت با خلأ و بی تفاوتی محض رخ می دهد. جایی دور کنار کودکی هایت می نشینی و با دلتنگی تمام زل می زنی به ترس ها , کنجکاوی ها و نفهمی هایش. شوری اشکی گلویت را قلقلک می دهد و صدای مامان می آید : " چرا با عروسک هات بازی نمی کنی؟ چرا اصلاْ بازی نمی کنی؟" می نشیند کنارت.

 ـ شوهرت کجاست؟

[ می خندی] ـ مرده.

ـ بچه هات خوبن؟

ـ اسقال دارن.

نمی دانی به شوهر مرده ات می خندی یا بچه های اسقالی ات. تکانی می خوری و دور ها را می تکانی از ذهن.می آیی نزدیک تر پشت چراغ قرمز . صداهای ماشین کناری جلبت می کنند. فرهنگ خرج می کنی و نگاه نمی کنی...

مردـاحمق بی شعور! آخه کثا فت یه آدرس نمی تونی حفظ کنی؟

تمام هیکلت را به سمت مرد می چرخانی که یک غلطی بکنی , چانه ی لرزان زنی را می بینی و ترس دو کودک که خود را به صندلی می فشارند . صدای گاز ماشین می آید و تو بغض زن را درک می کنی که میان خیل نگاه هایی کنجکاو و بیهوده در گلویش می ماند تا رمقش را بمکد.

می خزی زیر پتو و می اندیشی چند ماهی باید بگذرد تا عادت کنی بنویسی فلان روز / فلان ماه / ۱۳۸۶

.

+  دوشنبه 13 فروردین1386    | 
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -