یکی بود ٬ یکی نبــــــود
زیر گنبد کبـــــــــــــــــــود
قصه ما به سر رســــــید
کلاغه به خونش نرســید
کلاغ ما بی خونه بــــــود
از اولم بی لونه بــــــــــود
...
از میان پچ پچ هایی ۵۰۰۰ هزار تومان می شنوم. پدری جیب هاش را زیر و رو می کند و پسری آرام می رود که کتابی را سر جاش بگذارد... فقر ٬ شلوغی ٬ حرص٬ عقده ... خفقان ٬ خفقان ٬خفقان... بوق ٬ بوق٬ بوق...
روی صندلی ای می نشینم. برای آنان که دوست شان دارم...چکه چکه...برای آنان که دوستم دارند...چکه چکه... برای همه کس ... برای همه جا... چکه چکه...
تمام شده ام.
آرام به راه می افتم... شهر من قصه ات تکراریست و طولانی. خانه چه دور و نا معلوم و من چه پیر...
ـ مستقیم.
ـ بوق.
ـ ...
که بال هایش را با صمغ صنوبر چسباندیم
دیگر هیچ کودکی پرواز را نخواهد فهمید
قسم به دوازده رنگ مدادهایمان
که رنگی جز قرمز خونین نماندست
قسم به جنین عفونی جهان
که دیگر هیچ قداستی در آن مروا نخواهد گرفت
قسم به زنانی که من بوده ام و مردانی که تو
و مردانی که من بوده ام و زنانی که تو
دیگر نه مادری خواهد بود نه پدر
و قسم به زخم
که دیگر هیچ دردی درک نخواهد شد
...