به چشم هایت که خیره می شوم
نمی دانم ٬ من از قعر جسدی به تو می نگرم
یا تو مرده ای !
...
+
سه شنبه 27 آذر1386 
|
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
لاجوردت ٬ پر از خفقان است ٬ بشکن این لعنتی را . این بغض لعنتی را... ستاره ببار٬ مهتاب ٬ آفتاب ٬ سیاره ٬ بارا ن و برف هم.
همه دنیا و بودن را ببار . بر من ببار. بر من که سال هاست زیر آوار مانده ام. بر من که بارها مسیح را تجربه کرده ام . پر گناه و معصوم . منی که روز ها و روزها جای تک تک تان آغاز شده ام ٬ درد کشیده ام و تمام شده ام.
کاش چیز دیگری می دانستم یا جور دیگر...
افسوس که حتی درد زایمان مادرم را هم لمس کردم. برای کوچکی روحی که فقط بغض می شناسد ٬ درد فاجعه است...
+
شنبه 17 آذر1386 
|
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
این روز ها
به سان خاکم
کسی گلی ٬ درختی درونم می نشاند
کسی گوری ٬ قبری ٬ قناتی
کسی سجده ای ٬ بوسه ای
کسی لگدی ٬ مشتی ٬ آب دهانی
این روز ها
چنان وسیعم و سرشار
که گم شده ام
عادت شده ام
...
+
دوشنبه 5 آذر1386 
|
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -