دست در دستم کمی هم بدوم.کولی وار و مست.موهایم پر از باد و رها.به چمن های خیس برسم.سر به دامانم بگذارم و از یاد ببرم که رویاهای کوچک تباه شده ٬دل آدم را می شکند.آدم را از هر امید و انتظاری خالی می کند.
راه بیفتم و گاه گاهی کسی را بغل کنم.کسی بغلم کند.نه مثل مامان نگران.یا مثل او حریص.یا هر چی.راه بیفتم و آرام آرام تحلیل بروم.نه مثل حالا٬بمانم و کم کم ٬ کم شوم.مثل باران.شاید.
راه بیفتم و بادبادکی شوم که صاحب کوچکش قرقره اش را گم کرده.یک بادبادک زن.یک بادبادک زن رنگارنگ.
راه بیفتم و خودم را قورت بدهم و پتو را بکشم زیر چشم هام و بخوابم.