سفرنامه

تصور سفر رفتن از طرف مدرسه همان قدر دور از ذهن بود که رفتن به کره ماه! از اولین سال دوره راهنمایی ـ که اولین سال ورودم به تشکلات بلا نسبت دانش آموزی هم محسوب می شد ـ همیشه فغان زدم و گلو خراشیدم که ما را یک سفر برون شهری ببرید ... تا امروز که ۶ سالی از آن روزها می گذرد و یک روزی از بازگشتمان از سفر مشهد.

از قبل و بعد  این سفر سه روزه حرف ها دارم , که خوب ایجاز رابر اطناب ترجیح می دهم. از سه شنبه ظهر حدود ساعت ۱۱ که در سالن انتظار فرودگاه شیراز بودیم من خرید کردم تا آن لحظه که به مفلسی دچار شدم و اندک مایه ای قرض بالا آوردم ! از جمع ۸۰ نفری که همسفر بودیم , من , ساناز , فاطی , آتوسا, هاله و مهرناز هم گروه بودیم که خدایی خوب جور بودیم و جورتر شدیم. از لحظه take off هواپیما ما ذهنیتمان را که همان (ارتفاع پست ) بود به مر حله اجرا در آوردیم و هاله بلند گو و mp3 در آورد و ما هم یا علی...لب لب لب تو گل اناره....! گمانم ۱۱:۳۰پرواز کردیم و حوالی ۱۲ یک صدا جار زدیم : " ما ناهار می خوایم یالااااا " پدر این پسرک مهماندار را هم در آوردیم ! طفلک چه اعتماد به نفسی داشت وقتی پانتومیم اجرا می کرد که دو درب در جلو و از این ها !

 جمعاْ سه بار برای زیارت و یک بار برای حرم و اطرافش گردی به حرم رفتیم که گروه ما یک بار از زیارت جا ماند و خواب . آن دو بار هم من و ساناز کلی گریه کردیم. طرقبه کمی برف بارید و من در عین قندیل بستن ذوق مرگ شدم. خریدهای بعدی در الماس شرق تازه ساخت بود که به فروشنده ای ( پسر جوانی !) قول ترشی های شیراز را دادیم ( من و ساناز ). بعد از ظهرش مجتمع تجاری زیست خاور بودیم که اندکی بعد که آن جا نبودیم من ۸۰۰۰ ریال برایم مانده بود. صبح بعدی که همان حرم گردی بود و موزه. من و ساناز تنهایی سقاخانه و گنبد طلایی هم رفتیم که هیچ کس نایل نیامد به دیدار آن طرف ها ! کلی عکس قاچاقی هم گرفتم ! البته از موزه دیدنمان زدیم که این جاها رفتیم.

ظهرش هم که مدیرمان آمد و پوز ها کشیده , مانتو ها بلند, روسری ها عربی , مقنعه ها جلو و چند نفری که سرخاب سفیداب می مالیدند , آرایششان پاک و خلاصه حالمان گرفته شد. بعد از ظهر هم مجتمع تجاری پروما بودیم که به نظرم در عین زیبایی معماری و عمرانی سرویس دهی اش افتضاح بود. منظورم کافی شاپ و راهنمای مجتمع و قیمت ها و این هاست. شام هم fast foodاش با همان پول قرضی شام خوردم با بچه ها و بعد جیغ ها و دست ها و قرها و رقص های توی مینی بوس و اذیت کردن های توی هتل و خوابییدن های کنار هم و تکه پراندن های من و خنده های بچه ها و سوتی های شبانه. آره آتوسا جان می دانم که فوق بی ادبم .

عکس ها باشد بعد. فعلاْ این تحفه ها را داشته باشید.

 مهرناز امیدوارم همان طور که گفتی خواندنی شده باشد .

پ.ن: برفففففففففففففففففففففففففففففففففف می بارد. مدرسهههههههههه تعطیل شد ....

 

.

ـ ـ ـ ـ ـ ـ .

.

.

.

.

.

 

هیچی.