زندگی
شیشه ها بالا هستند ٬کولر روشن است.چراغ قرمز می شود. هوا گرم است.خیلی گرم. میانسال است و نحیف.روزنامه ای از انبوه روزنامه های دست چپش جدا می کند و می چسباند به شیشه ٬ خیره نگاهش می کنم.نمی دانم با چه حرکتی گفته ام نمی خواهم که آگهی استخدام را نشانم می دهد.
پسرک مثل همیشه زیباست.
ــآقا هم میهن تموم؟
ـــ نه٬توقیف شد.
پسر کوچکی که کفاشی می کرد و اگر مشتری نداشت نقاشی٬ دورش شلوغ است. نزدیکتر که می روم مرد میانسالی با کوله پشتی ای کهنه به دوش که خیلی کودکانه است با زنی که چادر گل گلی اش را کولی وار به کمرش بسته است بحث می کند.لحنش آرام است.می ترسد."صبح ازش ۵۰۰ تومن گرفتم."زن عصبی و بلند جوابش می دهد. پسرک از فاصله بین آن دو نگاهم می کند. سرم را می اندازم زیر و قدم هایم را تندتر می کنم.
سری به وبلاگ ها می زنم.او را سنگسار کرده اند و او را دستگیر.آن ها را بازداشت کرده اند و آن دیگری ها را هنوز آزاد نکرده اند. خبر اعدام ٬ خبر شلاق و باتوم .آزادی را زندان می کنند و بیان را قفلش و اندیشه ها را میله هایش...
سرم را به صندلی تکیه می دهم و به جای تمام انسان ها شرمگین می شوم و به همه شان بدهکار.چشم هایم را می بندم و غم تمام شان را لمس می کنم.غم آن که نمی داند آن مانتوی ۵۰۰۰۰ تومانی را بخرد یا ۸۰۰۰۰تومانی و غم آن که لال و معلول سر آن کوچه قاب عکس می فروشد.
دیر وقت است.وقتی مثل حالا. مامان و بابا در اتاق را باز می کنند.دلگیرشان کرده ام.نمی خواهند که اینقدر در اتاقم باشم.دعوایم می کنند. دوستم دارند. دلتنگم هستند. در را می کوبند و می روند که بخوابند.
سرم را هنوز به صندلی تکیه داده ام. جای خدا گریه می کنم ...