چشم ها را بست و جایی درون پلک هایش حالت جنینی به خود گرفت و آرام خزید به زهدان مادرش ٬ پیش از آنکه چشم های جنینی اش را ببندد فریاد زد : " مادر ٬ کافی است ." پلک های جنینی اش بسته بود اما می دید ٬ به دیدن آلود شده بود ٬ شاید هم مبتلا. گریست ٬ عصبی شد ٬ مشت زد ٬لگد زد ٬ خسته شد ٬ آرام گرفت ٬ لبخند مادر را حس کرد. " لگد می زنه ."

گفته بود : " مادر ٬ تعلیق زهدانت هم زیادی است ٬ معلق دنیایی که خودت هم معلق اش هستی نکنم." اما افسوس خالق ها فقط به خلق کردن می اندیشند . . .

آدمی جنینی است که از زهدان عدم به ابد می رود. اما او خسته بود. ابد نمی خواست ٬ دنیا ٬ زندگی یا حتی عشق نمی خواست. فقط می خواست به رحم مادر بازگردد و شاهد باشد تا کجا خالقان ٬ مخلوقانی خالق می آفرینند . تا کجا خالقان اطمینان خلق دارند. دلش می خواست بداند کجا این سنت خداوندی به پایان می رسد.

 نمی خواست بیرون بیاید و خود وسوسه ی آفرینش را لمس کند. می خواست در مادر بماند ٬ برایش بگوید : "عاشقم نباش مادر٬ که عشق بهانه خدا بود. تو و عشق تو برایم کافی نخواهد بود همان طور که هیچ خالقی برای مخلوقش. ببین زمین پر از تکرار خداست اما پوچی موج می زند. مادر مدعی آفرینش مباش که من باید تاوان دهم ٬ مدعی مباش که من بنده نخواهم شد. تو خود حاصل نیازی ٬ مرا حاصل نیازهایتان نکن که من هم چون تو برای هیچ چیز و هیچ کس کافی نخواهم بود." . . .

مادر ٬ در نزده وارد شد . آن لحظه به مادر همان حسی را داشت که لحظه بدو تولد ٬ در حالی که نمی توانست بگرید . . .

پ.ن:

 وقتی گریبان عــــــدم                با دسـت خلقت می درید

وقتی ابد چشــم تو را                پیــــــــش از ازل می آفرید

وقتی زمیــــن ناز تو را                در آسمان ها می کـشــید

وقتی عطش طعم تورا              با اشک هایم می کشــــید

من عاشق چشمت شدم . . .

از سریال مدار صفر درجه فقط تیتراژ پایانی اش ( با صدای علیرضا قربانی ) زیباست.