دخترانه.

موهایم را مادر بافته است. گیسکی کوتاه که بی دلیل ٬ وقتی با چرخاندن سر روی شانه ام آرام می گیرد از زن بودنم لذت می برم.گاهی مقابل خودم می ایستم و زل می زنم در چشمان دختری که از(در اصطلاح) انسان بودن وانسان دیدن متنفر است و به وقاحت تمام می گویم: " من خوشحالم که زن هستم."

تا حالا شده از زمین و زمان دلسرد و نا امید باشی و سوال هایی رو که هیچ کس هیچ جوابی واسشون نداره تو ذهنت مرور کنی و دلت به حال همه بسوزه که : " به مویی بندید و بی جهت تلاش می کنید. " و دایم در مغزت فریاد بزنی :"دلتون خوشه شما هم. آهای ٬ می شنوید؟ بازیچه اید٬بازیچه.نه کرید سال هاست که کرید احتمالاْ پدرتان آدم و مادرتان حوا کر بوده است.به درک! بجنبید و مشغول باشید٬مبادا نگاتان زیر پاتان بیفتد و در خانه ای سفید یا سیاه اسب شطرنجی باشید."و درست در همین بحبوحه نگاه برافروخته و یختان سر بخورد روی لبخند کودکی. . . لبخندی تحویلش دهید ٬ او دیگر نخندد و شما فقط به این فکر کنید که لبخندش را بازگردانید . . . در آخرین لحظات که با بی تفاوتی می رود صورتش را با لبخندی پهن برگرداند ٬نگاتان کند دست کوچکش را تکان تکان دهد و برود و شما حس کنید که می توانید دنیا را عوض کنید و به خوبی ها بیاندیشید و فراموشتان شود که یقه خدا و مخلوقاتش را در دستانتان می فشارید... تا حالا شده؟؟؟تا حالا شده؟؟؟

پ.ن: فیلم TEN به کارگردانی عباس کیارستمی آنقدر خوب بود که پیشنهادش کنم.

ــ فیلم cinema paradiso را دیدم . از آن فیلم هایی است که در خشک ترین آدم ها نافذ است و چیزی ثابت را که در وجود همه ی آدم ها هست قلقلک می دهد٬ اگر آدمش مثل من باشد که اشکش را هم!

ــ آلفردو یکی از شخصیت های فیلم دو جمله گفت که به نظرم زیبا آمد.

۱ــ " با تمام احترام به خدایی که دنیا رو ۲ یا ۳ روزه ساخت من یکمی بیشتر طولش می دادم... با کمال فروتنی بهتر می ساختمش" ( من هم با تمام احترام به آلفردو که دنیا رو یکم بیشتر از ۲یا ۳ روز ساخت یکم بیشتر طولش می دادم ... با کمال فروتنی اصلاْ نمی ساختمش). شما چی؟

۲ــ " دیگه نمی خوام صدای حرف زدنت رو بشنوم ٬ می خوام صدای بقیه رو بشنوم که در موردت حرف می زنن." ( فیلم رو ببینید ابهامات این جمله رفع می شه.)

خوشبختی کوچکم.

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

                      

                         ــ من اینجا بس دلم تنگ است.

                         و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

                         بیا ره توشه برداریم ، 

                         قدم در راه بی برگشت بگذاریم ;

                        ببینیم آسمان " هر کجا " آیا همین رنگ است؟

                                                        

واپسین.

فارغ از همه چیز و همه کس ٬ امشب در دستانم آسمان را دارم. نیازهایم را می چکانم تا او ستاره هایش را داشته باشد و من بی نیازی ام را.

فارغ از حتی زندگی ٬ آسمان پر ستاره دست هایم را به باد آن سوی پنجره می سپارم تا در بی کران ها برقصند.

در دست هایم خلاصه می شوم و اندکی بعد رها٬ امشب ٬ همین امشب فقط زندگی ام به من احتیاج دارد.

تهی تر از تهی پیکرم را در پنجره قاب می کنم و می دانم شمعدانی ها عبور ۱۷ دختر را در من می بینند.

همه بودن ها ٬ خاطره ها٬ ترانه ها٬ زندگی ها و دخترک های ۱۷ سال زندگی ام را در در گلویم پیوند می دهم ٬ نفس عمیق می کشم . . .

و در آغاز سیزدهمین روز روانه می شوم تا نطفه ی هجدهمین دختر را در خود بیافرینم.