روزها به شب می رسند

و خورشید به ماه

من اما به تو ٬هرگز

بادها تو را در آغوش می کشند

و نورها نوازشت می کنند

من اما تو را ٬هرگز

مروارید ها در صدف غرق می شوند

و صدف ها در دریا

من اما در تو ٬هرگز

آسمان به زمین خیره می شود

و کوه به دره

من اما به تو ٬ هرگز

آه...

خودخواسته ترین تبعیدگاه من

چرا؟با من بگو چرا؟

فقط منی که عشق می ورزمت ٬هرگز !

...

 

میان باریکه های مهتاب

در سیاهی اتاق

صدای چک چکه بوسه هایت

که از موهایم می افتند

طنین می افکند

چشم می بندم

و دستانم

نوازش می کنند

لمس می کنند

حجم تو را

حجم خالی تو را

...

بعد ها فهمیدم

همان وقتی که در آن جاده

دست دراز کردم

 و سر انگشتانم

 گاه سبزه های مرطوب لمس کردند

و گاه دیواری سیمانی

بعد ها فهمیدم

که زندگی چیست

...