به چشم هایت که خیره می شوم

نمی دانم ٬ من از قعر جسدی به تو می نگرم

یا تو مرده ای !

...

 

لاجوردت ٬ پر از خفقان است ٬ بشکن این لعنتی را . این بغض لعنتی را... ستاره ببار٬ مهتاب ٬ آفتاب ٬ سیاره ٬ بارا ن و برف هم.

همه دنیا و بودن را ببار . بر من ببار. بر من که سال هاست زیر آوار مانده ام. بر من که بارها مسیح را تجربه کرده ام . پر گناه و معصوم . منی که روز ها و روزها جای تک تک تان آغاز شده ام ٬ درد کشیده ام و تمام شده ام.

کاش چیز دیگری می دانستم یا جور دیگر...

افسوس که حتی درد زایمان مادرم را هم لمس کردم. برای کوچکی روحی که فقط بغض می شناسد ٬ درد فاجعه است... 

این روز ها

به سان خاکم

کسی گلی ٬ درختی درونم می نشاند

کسی گوری ٬ قبری ٬ قناتی

کسی سجده ای ٬ بوسه ای

کسی لگدی ٬ مشتی ٬ آب دهانی

این روز ها

چنان وسیعم و سرشار

که گم شده ام

عادت شده ام

...