همه نیازم ٬

از آغوشی

که مرده جنینش باشم

خمیده و خاموش

...

هذیان

می گذرم ٬ بی سلام و غریبه وار... کجا شد تمام هستی ام؟... تمام شده ام و هستی ام از دست هات چکه کرده ست.

تو بمان. شور مریز و به چشمانی تلخ وفا کن. بمان که من دختر مکرر خاطراتت هستم. بمان و چشمانم را زندان بلورین دو ماهی دلتنگ کن. بمان ٬ که اگر ریختی او به زیبایی دو چشم گریان می نگرد نه تو.

من تمام زنانم.  " می آیم ٬می آیم ٬می آیم و آستانه پر از عشق می شود. " و احساسم را لای شب بو ها پیش کش می کنم.

زمین به دوشم انداختند تا خدایگانی شوم و به زمینم انداختند تا انسانی باشم. هر چه بوده ام و هرچه باشم... عشق والاترین وسوسه است.