جسمی روسپی

و روحی باکره

یا

روحی روسپی

و جسمی بکر

؟

انگاری که شیشه ی عمر باشند ٬ یکی یکی شان را با دامنت پاک می کنی و در آن سفالی آبی می چینی . آخریشان را حتی می بویی ٬ شاید هم می بوسی. آن آینه ی بزرگ که تو را قاب می کند ٬ با این روسری ٬ با این لباس و چشمانت که پر از خاطرات روزهایی ست که در آن دشت ها ٬ می چرخیدی ٬ می چرخیدی و چنان اتفاقی می نشستی که دامنت از جمع شدن باز می ماند و یک جوری دورت حلقه می زد که گویی هرگز جور دیگری نبوده است.

هنوز نورها روی سیب ها سر می خورند و هنوز او نیامده. جرینگ جرینگ سکه های این پابند و آن خنده ی تو که مثلاْ خودت را ول کرده ای توی آغوشش . آرام یکی از پاها را آویزان می کنی و دیگری را جمع و از چشمانش شهر را نگاه می کنی و انتظار او را می کشی.

او نمی آید. دامنت را می گشایی ٬ آسمان پر از یاس می شود ٬ دامنت خالی.دامنت سپید است.دامنت سیاه می شود.دامنت سیاه می ماند و تو روی سقف شیروانی دراز می کشی و یاس هایی که خرامان می افتند روی دستان رهایت و سرخ می شوند و باد ٬ خواهدشان برد.

 

جرینگ جرینگ

زنجیرهاتان بر این روح

چین چین

گناهاتان بر این زلف

جرعه جرعه

شراب هاتان از این خون

تکه تکه

من از این ...