کابوس

 

تصاویر مبهم

با رنگ هایی که ناخن به ابعاد می کشند

و پایین می لغزند

و زنان تکه تکه ی بوم ها و قلمدان ها

که اطراف گورهاشان

نیلوفر کبود می کارند

و مردان ِ نیازمند

که یاد معشوقه هاشان را

به دست های کودکانشان می سپارند

و روسپیان بزرگ

با عشق های لگدمال شده در بستر

همخوابه های حقیرشان را نوازش می کنند

و  کوچه های این شهر

که معطر است

از  جسم هوسبازان

...

 

دیگر اکنون

باد ٬ آواز توست

و آتش گرمای تو

آب ٬ روان توست

و خاک ذرات تو

دیگر اکنون

تا ابد

از لحظه ها خواهی چکید

...

پ.ن : به زنده ترین دوستم :

به روز