آمدم و زندگی کردی
برای خاطر زندگی
رفتی و عاشقی کردم
...
آمدم و زندگی کردی
برای خاطر زندگی
رفتی و عاشقی کردم
...
نامه های طولانی و پر رمز و رازی که زیر صندلی ها دست به دست می گشت ٬ خنده های شیطنت آمیز آن همه دختر ٬ خستگی هایی که با صدای زنگ فراموشمان می شد ٬ سکوت هایی که یا از جدی بودن درس بود یا خواب آلودگی یا تاثیر نصیحت ها و خاطره های معلم هامان ٬ قانون شکنی های توی سرویس... همه و همه تمام شد . پاهایم را از دسته ی صندلی آویزان می کنم و می اندیشم که مانتو و شلواری که توی کمد مامان اتو کشیده و مرتب آماده شدست برای خاطره شدن دیگر هرگز به تنم زار نخواهد زد ٬ تا پسر بچه های کوچه ی مدرسه متلکی نثارم کنند ...
از بالای پله ها با چشم های گشادم خانه را دور می زنم ٬ گاه گاهی نگاهی به بابا می اندازم که کلافه دنبال طوطی ام می گردد و هی می گوید : " حتماْ گربه خوردش " دلم می خواهد ... می خواهد ... هی نگو اینو دیگه بابا ! اه ... من می دونم فردا صبح که پرده را می کشم حتماْ با همان ناز و اداهاش می آید توی آفتاب ولو می شود ... من می دانم ٬ اینقدر این را نگو ...
شب شد و باز من ماندم و تو ٬ تویی که هم می دانستی و هم می خواستی اما هیچ فرقی با پدرت نکردی ٬ پدری که " می دانست ٬ اما افسوس نخواست " ...