برای خاطر عشق

آمدم و زندگی کردی

برای خاطر زندگی

 رفتی و عاشقی کردم

...

 من و یسنای یک سال و نیمه کلی نقاشی کشیدیم ٬ کلی عکس دیدیم ٬ کلی سر و صورت و پاهای همدیگر را خط خطی کردیم و حالا خسته از بازی با موهای فرفریم آرام دسته ایش را در مشت گرفته و در آغوشم خوابیدست. پسر طبقه ی بالا با همان ریتم همیشگی از پله پایین می آید و با صدای باز و بسته کردن در سمفونی اش را تمام می کند ...

 نامه های طولانی و پر رمز و رازی که زیر صندلی ها دست به دست می گشت ٬ خنده های شیطنت آمیز آن همه دختر ٬ خستگی هایی که با صدای زنگ فراموشمان می شد ٬ سکوت هایی که یا از جدی بودن درس بود یا خواب آلودگی یا تاثیر نصیحت ها و خاطره های معلم هامان ٬ قانون شکنی های توی سرویس... همه و همه تمام شد . پاهایم را از دسته ی صندلی آویزان می کنم و می اندیشم که مانتو و شلواری که توی کمد مامان اتو کشیده و مرتب آماده شدست برای خاطره شدن دیگر هرگز به تنم زار نخواهد زد ٬ تا پسر بچه های کوچه ی مدرسه متلکی نثارم کنند ... 

از بالای پله ها با چشم های گشادم خانه را دور می زنم ٬ گاه گاهی نگاهی به بابا می اندازم که کلافه دنبال طوطی ام می گردد و هی می گوید : " حتماْ گربه خوردش " دلم می خواهد ... می خواهد ... هی نگو اینو دیگه بابا ! اه ... من می دونم فردا صبح که پرده را می کشم حتماْ با همان ناز و اداهاش می آید توی آفتاب ولو می شود ... من می دانم ٬ اینقدر این را نگو ...

شب شد و باز من ماندم و تو ٬ تویی که هم می دانستی و هم می خواستی اما هیچ فرقی با پدرت نکردی ٬ پدری که " می دانست ٬ اما افسوس نخواست " ...