مرده ایم

.مرده ایم و تعفن جنازه هایمان شامه مان را پر کرده است.

در این گورستان، در این گورستان وسیع یا می میریم یا می کشیم.دوستی هامان،فرزندی ها مان،پدری ها ٬مادری هامان،خواهری مان، برادری ها مان، همه را.همه و همه را یا مرده می یابیم یا می کشیم و در مه دود جنازه هامان دست در دست، قدم در قدم ، خیره با لبخندی می دانیم . می دانیم و می گذریم.می گذریم و می رویم.

و همه چیز سیر طبیعی خود را می پیماید.مردن و کشتن.مردن یا کشتن.نه ارزشی نه حرمتی. نه حریمی.وقاحتی.تنها وقاحتی برای ...ب..ر...ا..ی...بقا؟ب...ر...ا...ی؟

و تمامی رود ها گنگا* رودی است.زلال و جاری.چرا که گنا هی نیست.جرمی نیست. خطایی نیست.

و

"در ارتفاع صفر بالای سطح گه، هر کاری مجاز است."


*رودی در هند که خاکستر مرده هاشان را در آن می ریزند.

 

سایه ام مرا بلعیده است

سایه ات مرا بلعیده است

این گونه است٬

که نه من خویش را می یابم

نه تو ٬ مرا

...

اون ـ بزرگترین اشتباهی که تا حالا کردی چی بوده؟

من ـ نترسیدن.

 

 

دلم می خواهد بلند شوم راه بیفتم.بروم هر جا.مثلاْ دور خانه ٬ درو حیاط٬دور هر جا.راه بیفتم و کسی نبیندم.نشناسدم.راه بیفتم و یاد بگیرم بلند بلند گریه کنم.راه بیفتم و خودم را به قواره ی خودم درآورم.گاه گاهی هم بنشینم و زل بزنم به خودم٬نه با آن خصم همیشگی.دست هایم را از بیخ گلویم بردارم و نفس بکشم.عمیق ٬ عمیق٬عمیق و قول بدهم دیگر کارهایی نکنم که دست به یقه شوم با خودم.

دست در دستم کمی هم بدوم.کولی وار و مست.موهایم پر از باد و رها.به چمن های خیس برسم.سر به دامانم بگذارم و از یاد ببرم که رویاهای کوچک تباه شده ٬دل آدم را می شکند.آدم را از هر امید و انتظاری خالی می کند.

راه بیفتم و گاه گاهی کسی را بغل کنم.کسی بغلم کند.نه مثل مامان نگران.یا مثل او حریص.یا هر چی.راه بیفتم و آرام آرام تحلیل بروم.نه مثل حالا٬بمانم و کم کم ٬ کم شوم.مثل باران.شاید.

راه بیفتم و بادبادکی شوم که صاحب کوچکش قرقره اش را گم کرده.یک بادبادک زن.یک بادبادک زن رنگارنگ.

راه بیفتم و خودم را قورت بدهم و پتو را بکشم زیر چشم هام و بخوابم.

می روی.

سر کلاف من

در دستان توست.

زیر نور چراغ های قرمز

دستم را گرفت ٬ چرخاندم

چرخیدم

برگشتم

نبود

چرخیدم

چرخیدم

چرخی...

 

مشت راستم را باز می کنم

کره ای خاکی با آدم هاش

مشت چپم را باز می کنم

نارنجی از آن درخت

دست راستم را فوت می کنم

و نارنج را می بویم

...

چه دلگیر است

روزی که کوچه بن بست می شود

و قامتی هم برای ایستادن ٬ نداری

چه دلگیر است

روزی که نه میل آسمانت هست

نه رمق زمین

چه دلگیر است

روزی که حتی خودت هم ٬ نیستی

تا زندگیت را کفایت کند

...

از دعای آن روز مادربزرگ

در ذهنم می چرخد

" تن سالم

دل خوش "

تن سالم ٬ دل خوش

تن سالم ٬ دل...

تن ...

...

یک وقت هایی نیست

یک وقت هایی کم است

...

امان از وقت هایی که هست

و بیشترین هم هست

اما ٬

کافی نیست.

...

ه....ی

هی.

دنیا هم که شده توالت عمومی

...

خوش باوری کردم

که " با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند "

حکایت همیشه یکی ست و یکی

دویدن و نرسیدن ٬ رسیدن و نخواستن

...

روزها به شب می رسند

و خورشید به ماه

من اما به تو ٬هرگز

بادها تو را در آغوش می کشند

و نورها نوازشت می کنند

من اما تو را ٬هرگز

مروارید ها در صدف غرق می شوند

و صدف ها در دریا

من اما در تو ٬هرگز

آسمان به زمین خیره می شود

و کوه به دره

من اما به تو ٬ هرگز

آه...

خودخواسته ترین تبعیدگاه من

چرا؟با من بگو چرا؟

فقط منی که عشق می ورزمت ٬هرگز !

...

 

میان باریکه های مهتاب

در سیاهی اتاق

صدای چک چکه بوسه هایت

که از موهایم می افتند

طنین می افکند

چشم می بندم

و دستانم

نوازش می کنند

لمس می کنند

حجم تو را

حجم خالی تو را

...

بعد ها فهمیدم

همان وقتی که در آن جاده

دست دراز کردم

 و سر انگشتانم

 گاه سبزه های مرطوب لمس کردند

و گاه دیواری سیمانی

بعد ها فهمیدم

که زندگی چیست

...

آدم آمدیم

و آدمی نکردیم

...

نترس جانم !

این صدا؟

چیزی که نبود ٬ کسی هم

من بودم

افتادم جای قدم هات و

خرد شدم

نترس جانم

حالا خودم را جمع می کنم

می ریزم توی آن کاسه ی سفال

همان که تویش آب دوغ خیار خوردیم

...

 

صبور باش دلکم

بی شک یک جای قصه

شاهزاده ی تو نیز خواهد آمد

و روحت را از زندان جسم

و جسمت را از زندان شهر

و شهرت را از زندان مردم ٬ خواهد برد

صبور باش

...

برای خاطر عشق

آمدم و زندگی کردی

برای خاطر زندگی

 رفتی و عاشقی کردم

...

 من و یسنای یک سال و نیمه کلی نقاشی کشیدیم ٬ کلی عکس دیدیم ٬ کلی سر و صورت و پاهای همدیگر را خط خطی کردیم و حالا خسته از بازی با موهای فرفریم آرام دسته ایش را در مشت گرفته و در آغوشم خوابیدست. پسر طبقه ی بالا با همان ریتم همیشگی از پله پایین می آید و با صدای باز و بسته کردن در سمفونی اش را تمام می کند ...

 نامه های طولانی و پر رمز و رازی که زیر صندلی ها دست به دست می گشت ٬ خنده های شیطنت آمیز آن همه دختر ٬ خستگی هایی که با صدای زنگ فراموشمان می شد ٬ سکوت هایی که یا از جدی بودن درس بود یا خواب آلودگی یا تاثیر نصیحت ها و خاطره های معلم هامان ٬ قانون شکنی های توی سرویس... همه و همه تمام شد . پاهایم را از دسته ی صندلی آویزان می کنم و می اندیشم که مانتو و شلواری که توی کمد مامان اتو کشیده و مرتب آماده شدست برای خاطره شدن دیگر هرگز به تنم زار نخواهد زد ٬ تا پسر بچه های کوچه ی مدرسه متلکی نثارم کنند ... 

از بالای پله ها با چشم های گشادم خانه را دور می زنم ٬ گاه گاهی نگاهی به بابا می اندازم که کلافه دنبال طوطی ام می گردد و هی می گوید : " حتماْ گربه خوردش " دلم می خواهد ... می خواهد ... هی نگو اینو دیگه بابا ! اه ... من می دونم فردا صبح که پرده را می کشم حتماْ با همان ناز و اداهاش می آید توی آفتاب ولو می شود ... من می دانم ٬ اینقدر این را نگو ...

شب شد و باز من ماندم و تو ٬ تویی که هم می دانستی و هم می خواستی اما هیچ فرقی با پدرت نکردی ٬ پدری که " می دانست ٬ اما افسوس نخواست " ...

 

کابوس

 

تصاویر مبهم

با رنگ هایی که ناخن به ابعاد می کشند

و پایین می لغزند

و زنان تکه تکه ی بوم ها و قلمدان ها

که اطراف گورهاشان

نیلوفر کبود می کارند

و مردان ِ نیازمند

که یاد معشوقه هاشان را

به دست های کودکانشان می سپارند

و روسپیان بزرگ

با عشق های لگدمال شده در بستر

همخوابه های حقیرشان را نوازش می کنند

و  کوچه های این شهر

که معطر است

از  جسم هوسبازان

...

 

دیگر اکنون

باد ٬ آواز توست

و آتش گرمای تو

آب ٬ روان توست

و خاک ذرات تو

دیگر اکنون

تا ابد

از لحظه ها خواهی چکید

...

پ.ن : به زنده ترین دوستم :

به روز

 

جسمی روسپی

و روحی باکره

یا

روحی روسپی

و جسمی بکر

؟

انگاری که شیشه ی عمر باشند ٬ یکی یکی شان را با دامنت پاک می کنی و در آن سفالی آبی می چینی . آخریشان را حتی می بویی ٬ شاید هم می بوسی. آن آینه ی بزرگ که تو را قاب می کند ٬ با این روسری ٬ با این لباس و چشمانت که پر از خاطرات روزهایی ست که در آن دشت ها ٬ می چرخیدی ٬ می چرخیدی و چنان اتفاقی می نشستی که دامنت از جمع شدن باز می ماند و یک جوری دورت حلقه می زد که گویی هرگز جور دیگری نبوده است.

هنوز نورها روی سیب ها سر می خورند و هنوز او نیامده. جرینگ جرینگ سکه های این پابند و آن خنده ی تو که مثلاْ خودت را ول کرده ای توی آغوشش . آرام یکی از پاها را آویزان می کنی و دیگری را جمع و از چشمانش شهر را نگاه می کنی و انتظار او را می کشی.

او نمی آید. دامنت را می گشایی ٬ آسمان پر از یاس می شود ٬ دامنت خالی.دامنت سپید است.دامنت سیاه می شود.دامنت سیاه می ماند و تو روی سقف شیروانی دراز می کشی و یاس هایی که خرامان می افتند روی دستان رهایت و سرخ می شوند و باد ٬ خواهدشان برد.

 

جرینگ جرینگ

زنجیرهاتان بر این روح

چین چین

گناهاتان بر این زلف

جرعه جرعه

شراب هاتان از این خون

تکه تکه

من از این ...

 

انسان های متوفی به لحظه ی تولد

که عشق را در بهشت ٬ جای گذاشته اند

بهشتی ٬ که موعود هیچ کس نیست

هیچ کس!

 ...

که اینطور

 چشم های مرا دوست می داری٬

تا خودت را در آن ها ببینی

...

 

خواسته یا ناخواسته

این دست ها را که خالی رها می کنی

بغضی خشک صدایم را می درد

و در گوش هایم جیغ می زند

و این تهوع...

که همه چیز را از چشم هایم بالا می آورم

...

 

زندگی های مدور

انسان های مثلث

...

پ.ن : دیگه گندش رو درآوردین ...

از ازل  مرا می خواند

در ابد نگاهـش کردم

اشک هایم را بوسید

و آرام شدم

...