بنا بر اصل تا ۳ نشه بازی نشه... می ریم سراغ پرده ی آخر !
بله و خدا و شیطان هم !!! چپ رفتیم حکمت توش بود . راست رفتیم مصلحت توش بود .... و همه چیز بود و بود و هست و هست بدون این که درک بشه ! یا حتی دلیل قانع کننده داشته باشه ! که چی؟ این همه آدم می یان می رن ؟ از کجا به کجا...اولش به درک آخرش به کجاست؟ آره , آره هنوزم وقتی از اون بالا جای خدا می شینم , شاهد ازدحام مو جودات حقیری هستم که درهم می لولند تا به هیچ رسند ! اصلاْ این همه تناقض واسه چیه؟ پیچوندن آدم ها ؟ اصلاْ می دونی , تازگی ها فهمیدم همه بدون استثنا دنبال این هستن که خودشون رو سرگرم کنن ! حتی خدا ! و همه ی این ادا اطوار های این دنیا و اون آخرت واسه هیجان یک بازیه ! بازی که خدا رو سرگرم می کنه و مغرور و فاتح جلوه می ده ! یا نه ؟ بذار یه جور دیگه هم واست بگم ! اصلا ْ خدایی نبود و همه چیز یه طبیعت بود با علم و منطق ! با برهان های تقریباْ قانع کننده ! اما بالاخره اون اول اول چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "
..... دخترک دیگه خوابش گرفته بود . پرده رو انداخت .دستش رو کرد زیر بالشش و چشم هاشو بست !
" کاش حالا هم یک پیامبری چیزی بود ! نه ... از معلم دینی که نمی شه پرسید...این ها رو اما از کی می شه پرسید؟ "
چشم هاشو باز کرد تا فکرهای خط خطیش محو بشن . خسته شده بود و اعصابش هم خرد !
" چرا اصلا ْ این موجودات دو پای ابله همیشه باید رهبر داشته باشن؟ چرا بودن یه حاکم نمی تونن انسجام داشته باشن؟؟؟...."
" لعنتی !"
گونه ها شو به خنکای بالشش که می کشید آروم تر می شد و کم کم بی حس ! تو آخرین لحظه هایی که هر شب یادش می یومد می گفت: " خدایا , واسه ذره ذره همه چیز ممنونم ! خدایا, یادت نره من قبل از همه ی اون هایی که واسم عزیزن بمیرم. خدایا , آدم ها گرسنه اند , محتاجن , خسته ان ... یه کاری کن ! شب بخیر !"
" لعنت ! لعنت به عادت که همه چیز رو از آدم می گیره و هر آن چه خیال و وهم و عجز می بخشه !"
تمام .
پ.ن:
هر کس هر جوابی واسه این سوال ها داره اگه بگه ممنون می شم !
هم چنان در پی افزایش بازدبد کننده ایم !