چی بگم ؟!؟

زبان بیشتر از دست ها خشک و منجمدمی شود وقتی چیزی برای نوشتن نداری .این روز ها فقط از این لذت می برم که پاهام رو می تونم خیلی رو زمین بکشم حیف که بارون نمی باره !من مسیحای جوانمردی ندارم ! اما هر که هستی ... هوا بس ناجوانمردانه گرم است آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای !!!!

معلم های مرد دیگه اجازه ندارند به ما دخترها تدریس کنند ! معلم ها بی جنبه هستن یا ما نمی دونم ! یا شاید هم آن بالانشینان مملکت در خود چیز هایی می بینند که این تصمیم ها را می گیرند ! پرسیدم چرا؟ یکی گفت:

"فهمیدن شیرازی ها گشادن انداختن شیراز که کسی صداش در نمی آد !"

یکی دیگه :

" می خوان زن ها خودکفا شن !!

دیگری !:

" بهتر بابا ۸۰ ٪ قبولی دانشگاه ها شده دختر همش دختر ها دارن استخدام می شن ! باور کن دو روز دیگه رئیس جمهور هم زن می شه !!!!!!!! "

همه این ها رو خانم های مختلف گفتن ! جالبه ! گاهی افکار چقدر ویران کننده تر است تا اجسام !!خواستم برم اداره با اون رئیس هیچ کارش صحبت کنم ! دیدم اولاْ مانتوی درست ندارم دوماْ اولین کسی که می گه تو کی باشی بابامه و ارایدون مامانم !...

دیگه خودمو بین جماعت پیدا نمی کنم . وای از روزی که آدم رسوای درون شه که ای وای دیگه من همرنگ من نیست !

از ازل....(III)

بنا بر اصل تا ۳ نشه بازی نشه... می ریم سراغ پرده ی آخر !

   بله و خدا و شیطان هم !!! چپ رفتیم حکمت توش بود . راست رفتیم مصلحت توش بود .... و همه چیز بود و بود و هست و هست بدون این که درک بشه ! یا حتی دلیل قانع کننده داشته باشه ! که چی؟ این همه آدم می یان می رن ؟ از کجا به کجا...اولش به درک آخرش به کجاست؟ آره , آره هنوزم وقتی از اون بالا جای خدا می شینم , شاهد ازدحام مو جودات حقیری هستم که درهم می لولند تا به هیچ رسند ! اصلاْ این همه تناقض واسه چیه؟ پیچوندن آدم ها ؟ اصلاْ می دونی , تازگی ها فهمیدم همه بدون استثنا دنبال این هستن که خودشون رو سرگرم کنن ! حتی خدا ! و همه ی این ادا اطوار های این دنیا و اون آخرت واسه هیجان یک بازیه ! بازی که خدا رو سرگرم می کنه و مغرور و فاتح جلوه می ده ! یا نه ؟ بذار یه جور دیگه هم واست بگم ! اصلا ْ خدایی نبود و همه چیز یه طبیعت بود با علم و منطق ! با برهان های تقریباْ قانع کننده ! اما بالاخره اون اول اول چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "

..... دخترک دیگه خوابش گرفته بود . پرده رو انداخت .دستش رو کرد زیر بالشش و چشم هاشو بست !

" کاش حالا هم یک پیامبری چیزی بود ! نه ... از معلم دینی که نمی شه پرسید...این ها رو اما از کی می شه پرسید؟ "

چشم هاشو باز کرد تا فکرهای خط خطیش محو بشن . خسته شده بود و اعصابش هم خرد !

" چرا اصلا ْ این موجودات دو پای ابله همیشه باید رهبر داشته باشن؟ چرا بودن یه حاکم نمی تونن انسجام داشته باشن؟؟؟...."

" لعنتی !"

گونه ها شو به خنکای بالشش که می کشید آروم تر می شد و کم کم بی حس ! تو آخرین لحظه هایی که هر شب یادش می یومد می گفت: " خدایا , واسه ذره ذره همه چیز ممنونم ! خدایا, یادت نره من قبل از همه ی اون هایی که واسم عزیزن بمیرم. خدایا , آدم ها گرسنه اند , محتاجن , خسته ان ... یه کاری کن ! شب بخیر !"

" لعنت ! لعنت به عادت که همه چیز رو از آدم می گیره و هر آن چه خیال و وهم و عجز می بخشه !"

تمام .

پ.ن:

هر کس هر جوابی واسه این سوال ها داره اگه بگه ممنون می شم !

هم چنان در پی افزایش بازدبد کننده ایم !

 

از ازل...........(II)

قبلاْ نوشته بودم ! بلاگفا پراندش ! سعی می کنم به یاد بیاورم و آرام و با حوصله باشم !

آره , بالی بالی ناخلف پرت شد رو زمین و هی انتظار کشید , انتظار کشید ...تا یه روز دید گردونه دار عروسک هاشم پرت کرد اون جا ! و شاید همان وقت ها بود که کسی برادر کشت .

...گردونه ی قصه ی ما گشت و گشت . عروسک ها خودشون خودشون رو ساختن و گردونه دار فقط فوتی می کرد .و توی همین روزها بود که عروسکی شب زنده می شد...!

فصل دوم

پرده ی زرشکی و ضخیم اتاقشو کنار می زد . باز شب شده بود . یکم ستاره ها رو می شمرد. یکم با ماه شکلک می ساخت . یکم با کرم تپل درخت باغچه حرف می زد و یکم می نوشت...اما زیاد , خیلی زیاد با آسمون حرف می زد !

" و خدایی بود خیلی هم قادر و تنها هم. کسی نبود که قدرتش رو به رخش بکشه. سرگرمی می خواست . انسان رو ساخت و زمین و همه چیز ! بهش اختیار داد و محدودیت . عقل و احساس. آزادی و قانون. دنیا و آخرت. راه و بیراه.عدالت و نا برابری.عشق و تنوع طلبی یا شاید هوس . اراده و غریزه. چشم و غیب هم . درک و لا یدرکه هم . غرور و نیاز هم و....خدا و شیطان هم !!! "

ادامه دارد

پ.ن:

امید وارم ببینده های وبلاگ کمی زیاد شوند.....شاید فراخوانی دهم برای محصلان شیرازی ! ( تو کی باشی؟)