از ازل...........(II)
قبلاْ نوشته بودم ! بلاگفا پراندش ! سعی می کنم به یاد بیاورم و آرام و با حوصله باشم !
آره , بالی بالی ناخلف پرت شد رو زمین و هی انتظار کشید , انتظار کشید ...تا یه روز دید گردونه دار عروسک هاشم پرت کرد اون جا ! و شاید همان وقت ها بود که کسی برادر کشت .
...گردونه ی قصه ی ما گشت و گشت . عروسک ها خودشون خودشون رو ساختن و گردونه دار فقط فوتی می کرد .و توی همین روزها بود که عروسکی شب زنده می شد...!
فصل دوم
پرده ی زرشکی و ضخیم اتاقشو کنار می زد . باز شب شده بود . یکم ستاره ها رو می شمرد. یکم با ماه شکلک می ساخت . یکم با کرم تپل درخت باغچه حرف می زد و یکم می نوشت...اما زیاد , خیلی زیاد با آسمون حرف می زد !
" و خدایی بود خیلی هم قادر و تنها هم. کسی نبود که قدرتش رو به رخش بکشه. سرگرمی می خواست . انسان رو ساخت و زمین و همه چیز ! بهش اختیار داد و محدودیت . عقل و احساس. آزادی و قانون. دنیا و آخرت. راه و بیراه.عدالت و نا برابری.عشق و تنوع طلبی یا شاید هوس . اراده و غریزه. چشم و غیب هم . درک و لا یدرکه هم . غرور و نیاز هم و....خدا و شیطان هم !!! "
ادامه دارد
پ.ن:
امید وارم ببینده های وبلاگ کمی زیاد شوند.....شاید فراخوانی دهم برای محصلان شیرازی ! ( تو کی باشی؟)