هذیان

سال پیش همین روزها آبستن حرف های زیادی بودم ...سال بعد از سال پیش , همین روزها آبستن آزاد منشی و رهایی ام. تو گویی لحظه ها نطفه های زندگی اند که در من جاری می شوند و من عروس هزار دامادی که باکره ماندست ...

من , همیشه آبستنم !  کرانه ها همه چیز را در هم می آمیزند .من اما نمی دانم در آمیزش کدام کرانه سرگردان کدام گمشده ام !!!مدت هاست که نیستم !

کودک درونم این بار  اما لگد نمی زند , تکان نمی خورد, قلبش نمی زند , تغذیه نمی کند ... می مکد ! اما رمقم را می مکد . می دانم او هم من را در من رشد می کند ولی تهوع هایم چیزی را بالا نمی آورند... سقط غریزه ها کار من نیست ! وقتی مرد باز می گردم ...

راستی ! همه آبستن ایم . انسان همیشه باردار نیازهایش است .

شاد زی.

حقیقت

من یا شاید همه مان ,کامل می آییم , تقسیم می شویم و ...یک جوری می رویم دیگر. چه می دانم ! کامل , ناقص و هیچ. تقسیم می شویم ,بین خودمان , نفس هایمان , روحمان جسم و عقل و احساس و نیازمان و...و...و... خدا هم تقسیم می شود اما شاید آنقدر عظیم که به همه جا و همه کس می رسد  شاید اضافه هم بیاید !

حرف من این نبود ! حرف من این ها هم نیست ... شب هاست می آیم بگویم , بنویسم. همت سازماندهی ذهن و قلب پر توقع ام را ندارم . چرا از وقتی پای فهم به میان می آید برای هر چیز باید جنگید ؟ هی تو بگو تلاش ... چه فرقی می کند جایی که همه چیز یکسان می شود؟ 

نه ! نه ! نه ! ببین ! اول که آمدم خوب می فهمیدید . بعد ها که خیال کردید می فهمم دیگر نفهمیدید یعنی نخواستید زحمت بکشید بفهمید. آن روزها با گریه می گفتم حالا با کلمات یا با نگاه یا هزار حرکت دیگر . شاید یکی از قسمت هایمان کودک بودن است مگر نه این که قیاس کنید همه مان همیشه کودک پدر مادرمان هستیم !

حرفم این هم نبود. اول گریه می کردم که تو بغلم کنی ! نیازم که عوض می شود أنی هم که باید بغلم کند آرومم کند عوض می شود! حالا هیچی نمی گویم........هیچ کاری هم نمی کنم.

چرا بغلم نمی کنی؟

بغلم کن .

باشه؟