من یا شاید همه مان ,کامل می آییم , تقسیم می شویم و ...یک جوری می رویم دیگر. چه می دانم ! کامل , ناقص و هیچ. تقسیم می شویم ,بین خودمان , نفس هایمان , روحمان جسم و عقل و احساس و نیازمان و...و...و... خدا هم تقسیم می شود اما شاید آنقدر عظیم که به همه جا و همه کس می رسد شاید اضافه هم بیاید !
حرف من این نبود ! حرف من این ها هم نیست ... شب هاست می آیم بگویم , بنویسم. همت سازماندهی ذهن و قلب پر توقع ام را ندارم . چرا از وقتی پای فهم به میان می آید برای هر چیز باید جنگید ؟ هی تو بگو تلاش ... چه فرقی می کند جایی که همه چیز یکسان می شود؟
نه ! نه ! نه ! ببین ! اول که آمدم خوب می فهمیدید . بعد ها که خیال کردید می فهمم دیگر نفهمیدید یعنی نخواستید زحمت بکشید بفهمید. آن روزها با گریه می گفتم حالا با کلمات یا با نگاه یا هزار حرکت دیگر . شاید یکی از قسمت هایمان کودک بودن است مگر نه این که قیاس کنید همه مان همیشه کودک پدر مادرمان هستیم !
حرفم این هم نبود. اول گریه می کردم که تو بغلم کنی ! نیازم که عوض می شود أنی هم که باید بغلم کند آرومم کند عوض می شود! حالا هیچی نمی گویم........هیچ کاری هم نمی کنم.
چرا بغلم نمی کنی؟
بغلم کن .
باشه؟