دلم می خواهد بلند شوم راه بیفتم.بروم هر جا.مثلاْ دور خانه ٬ درو حیاط٬دور هر جا.راه بیفتم و کسی نبیندم.نشناسدم.راه بیفتم و یاد بگیرم بلند بلند گریه کنم.راه بیفتم و خودم را به قواره ی خودم درآورم.گاه گاهی هم بنشینم و زل بزنم به خودم٬نه با آن خصم همیشگی.دست هایم را از بیخ گلویم بردارم و نفس بکشم.عمیق ٬ عمیق٬عمیق و قول بدهم دیگر کارهایی نکنم که دست به یقه شوم با خودم.

دست در دستم کمی هم بدوم.کولی وار و مست.موهایم پر از باد و رها.به چمن های خیس برسم.سر به دامانم بگذارم و از یاد ببرم که رویاهای کوچک تباه شده ٬دل آدم را می شکند.آدم را از هر امید و انتظاری خالی می کند.

راه بیفتم و گاه گاهی کسی را بغل کنم.کسی بغلم کند.نه مثل مامان نگران.یا مثل او حریص.یا هر چی.راه بیفتم و آرام آرام تحلیل بروم.نه مثل حالا٬بمانم و کم کم ٬ کم شوم.مثل باران.شاید.

راه بیفتم و بادبادکی شوم که صاحب کوچکش قرقره اش را گم کرده.یک بادبادک زن.یک بادبادک زن رنگارنگ.

راه بیفتم و خودم را قورت بدهم و پتو را بکشم زیر چشم هام و بخوابم.