ت ل خ .
طفلک زبان! آمده بود سامانی به لب ها بدهد. تلخ به جایش خزید. دخترک به شیرینی تلخ بودن قهوه اندیشید , کج لبخندی زد. تنش را که سراند و دستش را که روی دسته صندلی , انحنای نه چندان مقعر کمرش گرمای آشنای قهوه اش را حس کرد.دخترک اندیشید : " تلخ تر شدم "
شاید از فردا همین بو را می داد. عمیق تر خنکای نبض دست چپش را فرو داد.نفسی عمیق , چشم هایی بسته , تکیه گاهی برای سر و بستری برای تن , همین ها کافی بود تا بفهمد باز هم زیادی جدی گرفته است. اندیشید : " زندگی یک لیوان قهوست ". آخرین قطره چکید.سرُم تمام شده بود.
هذیان می دید! شاید حتی هذیان را زندگی می کرد. خواست به دولت نهم به ابلاغیه جدید اماکن به مغازه ها به غیر مجاز شدن کارتون ها به سهمیه بندی کنکور به نفع پسران به گرانی به فقر به فحشا به فقدان به کمک به چاره به آرامش به حرف هایش به تلافی به بخشش به جبران به آشتی به عذرخواهی به دوست داشتن به بودنش یا به زندگی فکر کند . خسته بود. سعی کرد هذیان ببیند.خسته بود! خیلی.
می دانست هر چه بازی پر رنگ تر شود همبازی کمرنگ تر می شود . بازیی را که شروع کرده بود پررنگ بود. فکر کرد : " از بازی دل خوش ندارد یا من هم بازی !؟ به خفا خزیدن ها را گر چه من هم ترجیح می دهم اما از بیان و عیان باکی ندارم.می ترسد.حق دارد. باور ندارد. حق دارد. همبازی این بازی شاید من نبودم.من اما تا وقتی که بازی باشد , هستم ."
شق و رق به صندلی تکیه زد و نوشت :
" زندگی یک لیوان قهوست به تلخی لبخند." از ته دل خندید.