آشفتگی.

جسد سنگین زندگی ام را در معبر روزهای آفتاب سوخته و شب های در خواب پوسیده به دوش می کشم . بادی نمی وزد اما رهایی احساس می شود. این جا خشک است ٬ خاطره ها و دلتنگی ها تلنگر می زنند و بخشی از من چنان فرو می ریزد که گویی خاکستری بوده است متعلق به مرده ای از دوردست.

ذهنم را در دست می گیرم و جسارت دیدن می یابم. دیواریست که رنگ ها با هزار زجه پایین می لغزند و طعمه سیاهی قعر گوری می شوند.سپید یا سیاه نمی دانم ٬ افراط یا تفریط چه توفیری می کند هر دو از بام افتادن است و عشق ٬ افراطی ست که در حق تو می کنم و تفریطی که در حق دیگران.

می گویی مرده ام. می گویم زندگی ای را که نوزادان در آغازش می گریند نمی خواهم. می گویی بعد ها می فهمی . می گویم حالا که باید  ٬چرا نمی توانم؟. می گویی نوزادان بعد ها می خندند ٬ می گویم چون دیگر نوزاد نیستند. می گویی چه خوب که می توانی گریه کنی ٬ می گویم برای چشمی که رمق ندارد زجر است.

...

شانه خالی کرده ام و زندگی ام را کناری گذاشته ام ٬ انگار که تمام لحظات ٬ سطور دفتر خاطراتم هستند و من دختر خواب آلود و حریصی که تند و تند می خواند و دلش می خواهد زود دفتر را ببندد و بخوابد٬ بی هیچ رویا و کابوسی خوابی ابدی را تجربه کند.

لا به لای این سطور ٬ هرگاه که نوزادی  می خندد٬ هرگاه که عشق در پاکی دو دست تجلی می یابد٬ هرگاه که کودکی تمام آدامس هایش را می فروشد و هرگاه که زیبایی و خوبی را می خوانم ٬ خیس از زندگی می شوم ... چون انسانم و فراموشکار.

 

خیانت.

کمدها خالی می شوند و جعبه ها پر. دیوارها تنها و ساده شده اند. خاطرات ۸ سال را بر می داریم و می چپانیم توی جعبه ها. دلم برای پنجره بزرگ اتاقم و شمعدانی های پشتش تنگ خواهد شد.

همه خسته اند. خانمی که به مامان کمک می کند زن مهربانیست. اینجا حسابی شلوغ است و من به این فکر می کنم که چطور می توانم گلدان گل های خشکم و بزرگترین قاصدک دنیایم را بی هیچ آسیبی به خانه جدیدمان ببرم ! و این که انگشتر ظریف حصیری ام گم خواهد شد یا نه.

این روز ها همه د رخانه ما مثل کبکی هستند که حسابی دلتنگ است. دل کندن از اشیا سخت تر است تا انسان ها ٬ لااقل برای من. خانه جدید مان یاس ٬ شب بو ٬ اطلسی ٬ نارنج ٬ پرتقال و نارنگی ندارد. دور باغچه ها و پشت پنجره هایش گلدان های شمعدانی نیست. اتاق هایش پنجره های کوچکی دارند که بالای بالاست ٬ نه آنقدر ها بالا ٬ اما من احساس خواهم کرد که در یک سیاه چال هستم.

کوچه جدیدمان زشت است. من در آن کوچه پسرهای آقای ایمانی را نخواهم دید تا دوچرخه شان را هل بدهم. من در آنجا دلتنگ خواهم بود اما کسی نخواهد فهمید.

راستش هیچ چیز از خانه و کوچه جدیدمان زشت نیست. اما من خاطرات گس این خانه و کوچه ۸ساله را که چون کودکی شاهد بزرگ شدنش بودم و نوجوانی ام را درش سپری کردم دوست دارم. یاس و شب بویی که مامان کاشت و شمعدانی هایی که من ٬ همه بزرگ شده اند و یاس از همه بزرگتر. یاس کنجکاو مامان تقریباْ دو طرف دیوار را پوشانده است . سال گذشته بابا پرتقال ها و نارنگی های درختان تازه بالغمان را در ظرفی رنگین و سفالی روی میز گذاشت و من دانستم که بابا راز درختانمان را می داند و من راز بابا را.

من خاطرات این ۸ سال را دوست دارم و بی این که کسی بداند ٬ حالا حالاها هر چیز جدیدی را خیانت محسوب می کنم.

پ.ن: قا صدکم له شد آنقدر که نشناختمش.

این خانه  ( جدید )حقیقتاْ عیب های زیادی دارد .......

آه...

به یاد می آوری؟ به من مشتی خاک دادی که موضوع انشایم باشد. درش گل ها کاشتم و محبت ها ریختم تا بیست بگیرم. به یاد می آوری؟ حالا بیست ها فقط ارقامی هستند مخلوق ذهن انسان هایی که باورشان ندارم.

به من مشتی خاک بده. پاک. خاکی که به نوای باران در مشامم برقصد. خاکی که بوی خون ندهد.به من مشتی خاک بده. خاکی آرام و ناشناخته نه وسوسه انگیز.خاکی از کویر. خاکی بکر. آدمک های شور می آفرینم تا شیرین طعم محبوب نباشد. مشتی خاک ٬ بی مرز ٬ بی قلمرو. خاکی که محدودیت ها را بی رنگ می کند و حرمت ها را پر رنگ. خاکی بی حاکم٬ بی دولت٬ بی جمهوری خاکی از برابری نه برتری.خاکی که به خوبی عادت دارد و بدی ها و بدها و زشتی ها  وزشت ها تعریف نشده اند.

به من مشت خاکی بده. می دانمش. حالا بارها شنیده ام و گفته ام :" غم نان اگر بگذارد." خاکی که مادر و پدر را همزمان می آفریند و فرزندان پشت در ها رها نمی شوند. خاکی که خانه است. امن. آرام.

...

به من مشتی خاک بده. تهی. مسکوت. می خواهم زانو بزنم و بلند گریه کنم...به من مشتی خاک بده تا بغضم را درش بشویم.

مشتی خاک بده عاری از هر چیز و کس. می خواهم اندکی اشک بریزم و در واپسین تبسم چنان بمیرم که گویی هرگز نزیسته ام. هرگز خلق نشده ام.

مشتی خاک بده و رهایم کن و رهایم کنید . هرگز به آفریدن دست نمی آلایم و تا ابد به مضحک بودن آفرینشت می گریم و می دانمت که این ٬ آن نبود که می خواستی...