آشفتگی.
ذهنم را در دست می گیرم و جسارت دیدن می یابم. دیواریست که رنگ ها با هزار زجه پایین می لغزند و طعمه سیاهی قعر گوری می شوند.سپید یا سیاه نمی دانم ٬ افراط یا تفریط چه توفیری می کند هر دو از بام افتادن است و عشق ٬ افراطی ست که در حق تو می کنم و تفریطی که در حق دیگران.
می گویی مرده ام. می گویم زندگی ای را که نوزادان در آغازش می گریند نمی خواهم. می گویی بعد ها می فهمی . می گویم حالا که باید ٬چرا نمی توانم؟. می گویی نوزادان بعد ها می خندند ٬ می گویم چون دیگر نوزاد نیستند. می گویی چه خوب که می توانی گریه کنی ٬ می گویم برای چشمی که رمق ندارد زجر است.
...
شانه خالی کرده ام و زندگی ام را کناری گذاشته ام ٬ انگار که تمام لحظات ٬ سطور دفتر خاطراتم هستند و من دختر خواب آلود و حریصی که تند و تند می خواند و دلش می خواهد زود دفتر را ببندد و بخوابد٬ بی هیچ رویا و کابوسی خوابی ابدی را تجربه کند.
لا به لای این سطور ٬ هرگاه که نوزادی می خندد٬ هرگاه که عشق در پاکی دو دست تجلی می یابد٬ هرگاه که کودکی تمام آدامس هایش را می فروشد و هرگاه که زیبایی و خوبی را می خوانم ٬ خیس از زندگی می شوم ... چون انسانم و فراموشکار.