به یاد می آوری؟ به من مشتی خاک دادی که موضوع انشایم باشد. درش گل ها کاشتم و محبت ها ریختم تا بیست بگیرم. به یاد می آوری؟ حالا بیست ها فقط ارقامی هستند مخلوق ذهن انسان هایی که باورشان ندارم.

به من مشتی خاک بده. پاک. خاکی که به نوای باران در مشامم برقصد. خاکی که بوی خون ندهد.به من مشتی خاک بده. خاکی آرام و ناشناخته نه وسوسه انگیز.خاکی از کویر. خاکی بکر. آدمک های شور می آفرینم تا شیرین طعم محبوب نباشد. مشتی خاک ٬ بی مرز ٬ بی قلمرو. خاکی که محدودیت ها را بی رنگ می کند و حرمت ها را پر رنگ. خاکی بی حاکم٬ بی دولت٬ بی جمهوری خاکی از برابری نه برتری.خاکی که به خوبی عادت دارد و بدی ها و بدها و زشتی ها  وزشت ها تعریف نشده اند.

به من مشت خاکی بده. می دانمش. حالا بارها شنیده ام و گفته ام :" غم نان اگر بگذارد." خاکی که مادر و پدر را همزمان می آفریند و فرزندان پشت در ها رها نمی شوند. خاکی که خانه است. امن. آرام.

...

به من مشتی خاک بده. تهی. مسکوت. می خواهم زانو بزنم و بلند گریه کنم...به من مشتی خاک بده تا بغضم را درش بشویم.

مشتی خاک بده عاری از هر چیز و کس. می خواهم اندکی اشک بریزم و در واپسین تبسم چنان بمیرم که گویی هرگز نزیسته ام. هرگز خلق نشده ام.

مشتی خاک بده و رهایم کن و رهایم کنید . هرگز به آفریدن دست نمی آلایم و تا ابد به مضحک بودن آفرینشت می گریم و می دانمت که این ٬ آن نبود که می خواستی...