آه...
به من مشتی خاک بده. پاک. خاکی که به نوای باران در مشامم برقصد. خاکی که بوی خون ندهد.به من مشتی خاک بده. خاکی آرام و ناشناخته نه وسوسه انگیز.خاکی از کویر. خاکی بکر. آدمک های شور می آفرینم تا شیرین طعم محبوب نباشد. مشتی خاک ٬ بی مرز ٬ بی قلمرو. خاکی که محدودیت ها را بی رنگ می کند و حرمت ها را پر رنگ. خاکی بی حاکم٬ بی دولت٬ بی جمهوری خاکی از برابری نه برتری.خاکی که به خوبی عادت دارد و بدی ها و بدها و زشتی ها وزشت ها تعریف نشده اند.
به من مشت خاکی بده. می دانمش. حالا بارها شنیده ام و گفته ام :" غم نان اگر بگذارد." خاکی که مادر و پدر را همزمان می آفریند و فرزندان پشت در ها رها نمی شوند. خاکی که خانه است. امن. آرام.
...
به من مشتی خاک بده. تهی. مسکوت. می خواهم زانو بزنم و بلند گریه کنم...به من مشتی خاک بده تا بغضم را درش بشویم.
مشتی خاک بده عاری از هر چیز و کس. می خواهم اندکی اشک بریزم و در واپسین تبسم چنان بمیرم که گویی هرگز نزیسته ام. هرگز خلق نشده ام.
مشتی خاک بده و رهایم کن و رهایم کنید . هرگز به آفریدن دست نمی آلایم و تا ابد به مضحک بودن آفرینشت می گریم و می دانمت که این ٬ آن نبود که می خواستی...