....از ازل

اصلاْ می دونی ! نه ...نمی دونی بذار بگم پس :

... خدا , الله,رب , پروردگار , خلیل , جلیل , ودود ..... نه ! همون گردونه دار پیر مک ماهون تو سووشون !!

می گن خیلی خیلی وقت پش اون وقت که وقت معنی نداشت ! نه , صبر کن ...

یکی بود یکی نبود جونم واست بگه زیر گنبد کبود اون وقتا که وقت معنی نداشت , من نبودم تو نبودی یک گردونه ای بود که همه ی همش مال گردونه دار پیر بود مال اون و فرمانبر اون ! یک مشت بال بالی ( فرشته , ملائکه ) هم تو این گردونه واسه خودشون ول می گشتن . که این بال بالی ها بدون این که دست خودشون باشه یا هی از گردونه دار پیر تشکر می کردن یا هر چی می گفت گوش می کردن .

گردونه هی گشت و گشت تا این که یک روزی که گردونه دار ریشش رو شونه می کرد دید که حسابی همه چیز تکراری شده حتی ریشش ! دید که این بال بالی ها رو هی باید کوک کرد ...دید که اصلاْ دیگه با هاشون خوش نمی گذره .

آقایی که شما باشی , خانومی که شما باشی یهو گردونه دار ما همه ی ریشش رو زد ! سه تیغه سه تیغه ... بال بالی ها رو هم به حال خودشون رها کرد . در اتاقشم بست و بوم نقاشییش رو آورد . تا ۶ روز هی کشیدو کشید ...بعد دستاش رو شست و باز ریشش رو زد و در اتاقشو باز کردو بال بالی ها رو صدا کرد بهشون گفت که تو سالن اجتماعات جمع شن .

وقتی گردونه دار اومد بال بالی ها نمی دونستن از قیافه بدون ریش گردونه دار تعجب کنن یا بوم بزرگی که تو دستش بود . بوم رو که برگردوند بال بالی ها چشماشون گرد شد و اخم کردند و با هم گفتن باز هم از این عروسک ها کشیدید که همدیگرو می کشن و خرابکاری می کنن ؟ یادم نمی یاد گردونه دار که حالا دیگه پیر نبود چی گفت ...اما سینه اش رو صاف کرد و به عروسک فوتی کرد و اون کم کم پلک زد ...بعد دونه دونه بال بالی ها به فرمان گردونه دار اومدن پیش عروسک خم و راست شدن . به جز یکی که حسابی از دست گردونه دار عصبانی بود و از عروسکش متنفر...گردونه دار هم بال اون بال بالی ناخلف رو گرفت و پرتش کرد اون دور دورا ...

ادامه دارد

پ.ن : بابا ! اشکامو ندیدی ... ولی من دیدم که قلبت درد می کنه ... تو دعا کردنمم ندیدی !!!

زیر خط حیوانیت ...!

راست می گویند .....

زن جمال خلقت است. جمالی که نباید کمال داشته باشد . جمالی که باید از چادر تا کفن بپوشاند...تنش را , شعورش را , حقش را , تساویش را !

زن , زن است اما... این جمال چیست و آن چی !! کسی نگوید ۲۲ خرداد در تجمع میدان تیر , زن از زن , هم جنس از هم جنس کتک خورد ...باتوم خورد . این ها از جنس انسان نیستند که از جنس زن باشند . آن هم زنی که برای زن ,  فریاد حق می زند !

کسوف .

زن نوشت !

من ایرانیم .

فریاد سرخ !

بی خواب.

عمو کیوان

پ.ن : قید امتحان فردا را زدم ! به درک.....! چه دردی است , چه دردی است فهمیدن و نتوانستن ! تجمع کردند نوشتیم ... دستگیر کردند , کتک زدند و... باز هم نوشتیم ! کدام لحظه جاویدان می شود از حضور کسانی که لابه لای این چرخ های قدرت کثیف له می شوند؟

 

 

انسان امروز

چه احمق بودم ! آن روزها که فکر می کردم چه عظمتی دارد انسان امروز.......و چه شوند فردایی ها !

ما ! خودم را می گویم تو را ... متمدن تر , تمدن از بین می بریم. ما بهتر حقوق وضع می کنیم تا بهتر ضایع کنیم . آزادتر می گذاریم تا آزادتر حبس کنیم . بلندگو می سازیم تا بلندتر سکوت را خفقان را فریاد بزنیم .

.... ما مدرن تر خفه می کنیم , می جنگیم , می کشیم , نا برابر می کنیم ...

همیشه گفتند , شنیدم و خواندم که تاریخ تکرار می شود...می گویم : تاریخ همیشه زشت تر تکرار می شود . لجن روی لجن... تاریخ منجلاب بشر است !

پ.ن:

امروز همان فردایی است که قرار بود روز دیگری باشد . هیچ خبری نیست.

و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را... هنوز را...!
پ.ن۲:
هومن کاظمیان هم چنان مفقود است !!
تجمع فمنیستی ! ۲۲ خرداد . حمایت را دریغ نکنید !

نگاه تکراری...

وای ! نه! باز هم تنهایی و پیاده روی... فکر .... فکر ... فکر !

دختر فراری را می دزدند . در طویله ای ۱۵ نفر به او تجاوز می کنند .

نوزاد متولد می شود . مادر به هوش می آید. می پرسد که بچه را گذاشتند پروشگاه یا نه ؟ نمی خواهد حتی لحظه ای موجودی را که نه ماه در وجودش بوده ببیند.... آن خانمی که نوزاد را نزدیکی پرورشگاه رها کرده بود می گفت که سرش محکم به آسفالت خورده بود ! ....او شاید ۸ ساله باشد....

موهای بلند, یقه ای تا ناف چاک خورده و صورتی خونی...همان جوانی را می گویم که با افسر راهنمایی رانندگی سر جریمه دعوا می کردند..... خط اتوی شلوار و یقه افسر هم چنان بر جا بود...مگر مامور مرتب و آراسته هم پیدا می شود؟!؟ این ها را از میان خیل جمعیتی که تماشاگر بودند و یکی از عوامل ترافیک سنگین آن روز دیدم !

دانشجوهایی که دستگیر شدند.....کتک خوردند! بهای آزادی و عدالت چیست؟ شعار دادن... کتک زدن ...کتک خوردن...تجمع کردن.... متفرق کردن... هر کس برای آزادی بهای خود را می پردازد ! هر کسی آزادی را برای رهایی از چیزی می خواهد...

هه هه ! معذرت می خواهد ! چرا ؟ چون گفت که دوستم دارد ...بیان احساست برای کسی که به احساس تو احتیاجی ندارد کاری است که عذر خواهی می طلبد! یاد بگیر آیه ! اما دوستت دارم ها نیاز هر لحظه اند........خفه شو !

....نا آشنای همیشگی زنگ می زند ! چقدر فاصله است بین اویی که مرا به منی من می شناسد و منی که او را در حد No number !!!! روی نمایشگر تلفن ! باز هم می خواهد برای دختری که فلان مشکل را دارد فلان کار را کنم ... روی نقطه ضعفم می رقصد.....

معصومه دیابت داشت ! بستری شده ... گفت:" آیه ببین چشمهام زخم شده به خاطر دیابتم خوب نمی شه !" قرمز بود ! خون... خود خود خون ! گفتم : " ابرو هات مبارک ! کلی خوشکل تر شدی . می گیرمت !" خندید . نرفتم عیادت ... مطمئن بودم نگاه او سوال من است که تو با من چه فرقی داری؟ کجاست خدا ! تا بهانه ای بیاورد؟

دری دییییییییین دییین دییین دین دین دین دین دری دییییییین... دستم از تخت آویزان است . دوست داشتم رگم را بزنم قطره قطره خون هایی که از شر وجودم خلاص می شدند بشمارم...! زوال دیدنی است ! باور کن .... باور کن که وقتی عاجزی نابودی تماشایی است !

پ.ن: نه کادوتو نگه دار ۲ روز دیگه بده....!

پ.ن ۲:می تونی الان کادوتو بدی ( شنبه ۱۳/۳)

 

تکان  !

انگاری وقتش رسیده !

باید حرف هایم را بتکانم . آلوده شدند ... می پالایم !چه غباری !

...زمان عادت خلق می کند ... و زندگی مکررها را به نحوی تازه تکرار می کند ... و باز زمان تازه ها را به کهنه ها مبدل می کند ....و زندگی باز کهنه ها را به تازه ها... در این بین ما نیستیم که در هر لحظه فریب می خوریم ؟ چه چیزی ما را به باور ظواهر دروغین می انگارد ؟ ما آدم های احمقی نیستیم که فقط می دانیم ؟  می خندیم... می گرییم... دلتنگ می شویم ... دوست می داریم ...در حالی که می دانیم تازه های زشت و زیبا می میرند ! همه در دستان زمان خفه می شوند ! می دانیم تازه ها جسد هایی در دست زمانند که لحظاتی چند از حرم نفس های او گرم می شوند و تکانی می خورند... 

با تمام این ها ! گاهی که یخ می کنم , منجمد می شوم و فقط تماشاگرم و ایمان می آورم به بازی هستی در مسیری دورانی شکل که در آن بارها نقطه شروع را که هم مرز پایان است تجربه کرده ام... با تمام این ها ! وقتی از آن بالای بالا در جای خدا می نشینم که شاهد ازدحام مو جودات حقیریست که در هم می لولند تا به هیچ رسند... باز هم دلتنگم ...

من همیشه دلتنگم ! این را فقط به یک نفر گفتم ! چه خوب که اطمینان دارم یادش نیست !...

پ.ن: توی کارت نوشته بودم....که می دانم ! تو آن نیستی که... اما بهت ندادم گفتم کادوی تولدت رو خراب می کنم ! حرف هایت را می بخشم به خودت . اما چیزی را که بخشیده بودم پس می گیرم ! دوستی را...چیزی که نمی دانستم به میان نیاوردی وگرنه تحفه ام را به اهلش می بخشیدم !

ـــ پست بعدی با کادو بیایید .... انگاری صدای گریه نوزادی می آید از ۱۶ سال پیش....