خورافس

این چند روز کسی کنارم بود از جنس عشق. زنی که رسالتش را خوب می دانست. دختری که به من آموخت زندگی ارزش تجربه کردن دارد...

و  دوستی که برایم روی دستمال نوشت :

" ساقی به نور باده برافروز جـــــــــــــام ما

                                                  مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

   ما در پیاله عکس رخ یـــــــــار دیده ایم

                                                  ای بی خبر ز لذت شــــــــــــــــــراب ما

هرگز نمیرد آنکه زنده شد دلش به عشق

                                                 ثبت است بر جریده ی عــــــالم دوام ما

                                                                               نیوشکا

                                                                           ۱۹   مرداد   ۸۶ 

                                                                            ۱۶:۳۰     جمعه

                                                                           لابی هتل همـــا ! "

پ.ن:

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من...

۲ـ عکاس آرمان است. 

همبستگی با دانشجویان در بند

 

 به نام کسانی که اندیشه شان را به نام برابری و عدالت فریاد می کنند.

 وقتی حتی در مبارزه هم برابری نیست , وقتی اعتراض کسی با کلمه و کاغذ و صداست و دیگری تفنگ و باتوم و زندان .... چه می ماند برای نوشتن ؟ وقتی تنها صدا ... تنها صداست که می ماند ! خفه کردن پیشه ای می شود بس مقدس . وقتی جسمت را پشت میله ها می اندازند تا اندیشه ات را زندانی کنند و صدایت را محبوس ٬ پستوی خانه ها پر از جسوران متفکر می شود.

می مانم و بمانید به حرمت کسانی که صدای آزادی خواهشان پستوی خانه شان است. می مانم ٬ بمانید و مبارزه کنیم...

 

"14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند"

۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود

اما

هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.

۱ـ محمد هاشمی  ۲ـ علی نیکونسبتی ۳ـ علی وفقی ۴ـ بهاره هدایت  ۵ـ مهدی عربشاهی  ۶ـ حنیف یزدانی ۷ـ عبدالله مؤمنی ۸ـ بهرام فیاضی  ۹ـ حبیب حاجی‌حیدری ۱۰ـ مرتضی اصلاحچی ۱۱ـ مجتبی بیات  ۱۲ـ مسعود حبیبی ۱۳ـ سعید حسین نیا ۱۴ـ آرش خاندل  ۱۵ـاشکان غیاسوند  ۱۶ـ محمدحسین مهرزاد  ۱۷ـ احمد قصابان  ۱۸ـ مجید توکلی  ۱۹ـ احسان منصوری  ۲۰ـ امیر یعقوبعلی در بند هستند.

  روز ۱۴ مرداد ۸۶ همگی برای همبستگی با دانشجویان دربند نام وبلاگ هایمان را تغییر می دهیم به:

"14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند"

برای پیوستن به این حرکت جمعی در قسمت نظر خواهی وبلاگ 14مرداد نام وبلاگ خود را وارد کنید یا به  h14.mordad@gmail.com بفرستید تا به لیست حامیان اضافه شوید.

 دوستان وبلاگ نویس حامی ! لطفاْ بعد از افزودن وبلاگ خود به لیست ٬ حداقل ۱۰نفر از دوستان وبلاگ نویس خود را به این همبستگی دعوت کنید.

بیایید  پس از ۱۰۱ سال حرف هایی نو بزنیم. حر ف هایی بهتر از بند و اسارت .

پ.ن: تمام دوستانم را دعوت می کنم حتی آنها که لینکشان را اضافه نکرده ام.

میترا ٬رضا ٬ یاسین ٬ گیسو ٬ پگاه ٬ آرمان ٬ تارا ٬افشین ٬ محمد ٬ترسا ٬ مهتا ٬ مهران لطفاْ بپیوندید.

عزیزانی که قصد حمایت دارند ولی وبلاگ ندارند ٬ لطف کنند وبلاگی به نام "14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند" بسازند و همین متن یا متن وبلاگ ۱۴ مرداد را در آن قرار دهند. زمان کمی می برد و کار ساده ایست.

 

از زبان یک جنازه

کنار مقوای نیمه سبزم دراز کشیده ام. رها . به رهایی یک جنازه . هرگاه پر از زندگی می شوم همین احساس را دارم. یک جنازه معلق روی آب. نطفه ای درونم شکل می گیرد. رشد می کند ٬ تا انگشت هایم. از ناخن هایم چکه می کند. چشم می گشایم ٬ کودکی هستم.

با ولع مداد های سبزم را برمی دارم .پاهایم را در هوا تکان می دهم. از جایی دور روی مقوا شروع می کنم. شاید جایی پیش از این زمان ها. بالا می روم ٬ می رقصم ٬ خطوطم را می شکنم ٬ پایین می آیم٬ آرام می لغزم. بعد مداد سبز دیگری... پرنگ تر ... کم رنگ تر...سیاه.

حس می کنم شما را. شما با خطوط من همراهید و با طرح هایم آشنا و با دستانم هم درد.جایی میان رنگ ها شروع می کنم به گفتن. می دانید شک دارم بشنوید ٬ چه باک! حرف من همان نامعلومیست که بهش زل زدید.

می دانید ! نمی دانم ازتان گله کنم یا تشکر. باورم شده بود بیرون از لاک من کسی نیست. کسی که بشود انتظاری ازش داشت. می دانید که چه می گویم؟ مثلاْ همین عشق. باورم شده بود که آدم هم به حوا می گفته است عشق توی قصه هاست یا چه می دانم سوءتفاهم است. آخر چرا اینطور عاشق شدید؟ باور های مرا بهم ریختید. نمی شود از این آدم ها انتظار و امیدی داشت که...مثلاْ از خود من. می شود؟جور در نمی آید...

این آدم ها٬ همین بهترین ها را می گویم ٬ فقط برای این آمده اند که خوبی هاشان را ستایش کنند و بدی هاشان را بخشش. آخر چرا عاشق شدید؟ اگر عشق عاقبتی داشت که تا به حال خدا به یک جایی رسیده بود و هی دلش را به نوزاد  تازه ای خوش نمی کرد که شاید این انسان شود و عاشق. راستی اول عاشق می شوند یا انسان؟

می دانید این جا همه مان حق داریم. همه مان حرفمان حساب است .این جا آن کس که دوست می دارد با آن کس که ندارد یکی است.این جا زیاد به خوبی عادت ندارند.باور کنید این جا همه خوبند ٬ اما خوبی کم یاب است. ای بابا ! آخر اینجا که آن ساحلی نیست که سهراب برایش قایق می ساخت ٬ چرا اینطور عاشق شدید؟...

می دانید ! من عاشق عاشق شدنتان شده ام. اما بهتر است دست از این کار ها بردارید ٬ اینطور عشقتان با تمام خواهش ها و نیاز هایش خرد و آواره می شود.... بی این که تقصیر کسی باشد...

چطور است شما هم جنازه ی روی آب شوید و نقاشی سبز بکشید...

پ.ن: واسه تو بود نیوشا. تلخ شد آخرش . نه؟