انگاری وقتش رسیده !

باید حرف هایم را بتکانم . آلوده شدند ... می پالایم !چه غباری !

...زمان عادت خلق می کند ... و زندگی مکررها را به نحوی تازه تکرار می کند ... و باز زمان تازه ها را به کهنه ها مبدل می کند ....و زندگی باز کهنه ها را به تازه ها... در این بین ما نیستیم که در هر لحظه فریب می خوریم ؟ چه چیزی ما را به باور ظواهر دروغین می انگارد ؟ ما آدم های احمقی نیستیم که فقط می دانیم ؟  می خندیم... می گرییم... دلتنگ می شویم ... دوست می داریم ...در حالی که می دانیم تازه های زشت و زیبا می میرند ! همه در دستان زمان خفه می شوند ! می دانیم تازه ها جسد هایی در دست زمانند که لحظاتی چند از حرم نفس های او گرم می شوند و تکانی می خورند... 

با تمام این ها ! گاهی که یخ می کنم , منجمد می شوم و فقط تماشاگرم و ایمان می آورم به بازی هستی در مسیری دورانی شکل که در آن بارها نقطه شروع را که هم مرز پایان است تجربه کرده ام... با تمام این ها ! وقتی از آن بالای بالا در جای خدا می نشینم که شاهد ازدحام مو جودات حقیریست که در هم می لولند تا به هیچ رسند... باز هم دلتنگم ...

من همیشه دلتنگم ! این را فقط به یک نفر گفتم ! چه خوب که اطمینان دارم یادش نیست !...

پ.ن: توی کارت نوشته بودم....که می دانم ! تو آن نیستی که... اما بهت ندادم گفتم کادوی تولدت رو خراب می کنم ! حرف هایت را می بخشم به خودت . اما چیزی را که بخشیده بودم پس می گیرم ! دوستی را...چیزی که نمی دانستم به میان نیاوردی وگرنه تحفه ام را به اهلش می بخشیدم !

ـــ پست بعدی با کادو بیایید .... انگاری صدای گریه نوزادی می آید از ۱۶ سال پیش....