میله های اطراف باغ داغ است ٬ اما درونم انگار پر از یخ در بهشت است. چرا دور باغ ارم میله گذاشته اند؟ چرا یخ در بهشت؟ یخ که در جهنم بیشتر می چسبد؟ پاهایم را روی آسفالت می کشم ٬همان طور که دست هایم را روی میله ها٬روز های سرد را حس می کنم٬ باران و برف را... آه٬ چقدر دلم تنگ است٬چقدر دلم هوای روزهای سرد و خیس را دارد.

گونه هایم سرخ شده است٬ صورتم خیس و موهایم فر. مثل روزهای بارانی٬ اما آفتاب می سوزاند.بین تمام متضاد ها فاصله ای کمتر از ترادف وجود دارد.

حالا٬بیدار که می شوم می دانم باید به دنبال انگیزه باشم.دیگر آن ماهی ای نیستم که روی سنگ های کنار برکه بالا و پایین بپرم ٬ فریاد بزنم که بیایید٬بیایید٬ بیایید گوش کنید صدای آب چقدر قشنگ است. بالا و پایین بپرم ٬فریاد بزنم ٬ نفس بزنم ٬از نفس بیفتم و مغلوب بخزم در آب.

من تسلیم روزمره گی هاتان شدم و تعریف ها و قانون هاتان. خدا دارم ٬ انگیزه ای٬امیدی و شاید عزمی برای مبارزه.من تسلیم شما انسان ها شدم. من سوال های بی جوابم را در عقل محدودم مچاله می کنم و کاغذی سفید درش می گذارم و به دست های شما نگاه می کنم و طرح هاتان.من می خواهم کارهایی کنم به اسم زندگی. می خواهم بهترین هایتان را بپذیرم و دوست بدارم ٬ می خواهم به معیار هاتان برقصم. می خواهم مثل شما باشم ٬ بی چون و چرا. . ..

حالا من صبح ها در دنیای شما متولد می شوم و شب ها از جنس شما به خواب می روم. دنیای من روی سنگ های کنار برکه ماندست و هر روز هر عابر لگدش می کند و شاید به درون آب پرتاب... من گوش هایم را مشغول صدای شما کردم ٬ مبادا  که دلتنگ صدای آب شود...