اعتراف .
میان خود همدمی هایم بار ها جمله هایی نشان کردم که این جا بنویسم . این بار اما فراتر از این ها پراکنده شده ام . دلم می خواست این یکی شعر باشد . این است که نثر می گویم و نظم گونه می نویسم !
اگر امشب را بیایی
خواهی دید که از باقیمانده ام
در سمفونی سکوت نفس خواهم نواخت
آن روز ها , تو آن شیشه ای بودی
که تصویر بودن را برای چشمانم قاب می کرد
حالا تلخی سوزش خرده شیشه ای در آن چشم ها
وقتی شکستی چشم هایم دیگر نمی دید
و من مبهوت لمس بودنی که با بودنت نبود
تو همیشه همان بودی که لمس کردن را حبس می کردی و دیدن را آزاد ...
و من هم چنان می نوازم
که خداوند شما را زوج زوج , تنها آفرید !!...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵ ساعت 1:24 توسط آیه
|