پیر.
گره روسری را شل می کنم ٬ عرق سرد شقیقه هام را می کشم روی موهام و گونه های یخ زده را نوازشی میکنم. دف را می گیرم جلوی زانو هام و قدم هام را با تکان حلقه هاش هماهنگ می کنم.مغزم آرام آرام ذوب می شود و در شیار های سنگفرش پیاده رو جاری.
از میان پچ پچ هایی ۵۰۰۰ هزار تومان می شنوم. پدری جیب هاش را زیر و رو می کند و پسری آرام می رود که کتابی را سر جاش بگذارد... فقر ٬ شلوغی ٬ حرص٬ عقده ... خفقان ٬ خفقان ٬خفقان... بوق ٬ بوق٬ بوق...
روی صندلی ای می نشینم. برای آنان که دوست شان دارم...چکه چکه...برای آنان که دوستم دارند...چکه چکه... برای همه کس ... برای همه جا... چکه چکه...
تمام شده ام.
آرام به راه می افتم... شهر من قصه ات تکراریست و طولانی. خانه چه دور و نا معلوم و من چه پیر...
ـ مستقیم.
ـ بوق.
ـ ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶ ساعت 22:32 توسط آیه
|