کنار مقوای نیمه سبزم دراز کشیده ام. رها . به رهایی یک جنازه . هرگاه پر از زندگی می شوم همین احساس را دارم. یک جنازه معلق روی آب. نطفه ای درونم شکل می گیرد. رشد می کند ٬ تا انگشت هایم. از ناخن هایم چکه می کند. چشم می گشایم ٬ کودکی هستم.
با ولع مداد های سبزم را برمی دارم .پاهایم را در هوا تکان می دهم. از جایی دور روی مقوا شروع می کنم. شاید جایی پیش از این زمان ها. بالا می روم ٬ می رقصم ٬ خطوطم را می شکنم ٬ پایین می آیم٬ آرام می لغزم. بعد مداد سبز دیگری... پرنگ تر ... کم رنگ تر...سیاه.
حس می کنم شما را. شما با خطوط من همراهید و با طرح هایم آشنا و با دستانم هم درد.جایی میان رنگ ها شروع می کنم به گفتن. می دانید شک دارم بشنوید ٬ چه باک! حرف من همان نامعلومیست که بهش زل زدید.
می دانید ! نمی دانم ازتان گله کنم یا تشکر. باورم شده بود بیرون از لاک من کسی نیست. کسی که بشود انتظاری ازش داشت. می دانید که چه می گویم؟ مثلاْ همین عشق. باورم شده بود که آدم هم به حوا می گفته است عشق توی قصه هاست یا چه می دانم سوءتفاهم است. آخر چرا اینطور عاشق شدید؟ باور های مرا بهم ریختید. نمی شود از این آدم ها انتظار و امیدی داشت که...مثلاْ از خود من. می شود؟جور در نمی آید...
این آدم ها٬ همین بهترین ها را می گویم ٬ فقط برای این آمده اند که خوبی هاشان را ستایش کنند و بدی هاشان را بخشش. آخر چرا عاشق شدید؟ اگر عشق عاقبتی داشت که تا به حال خدا به یک جایی رسیده بود و هی دلش را به نوزاد تازه ای خوش نمی کرد که شاید این انسان شود و عاشق. راستی اول عاشق می شوند یا انسان؟
می دانید این جا همه مان حق داریم. همه مان حرفمان حساب است .این جا آن کس که دوست می دارد با آن کس که ندارد یکی است.این جا زیاد به خوبی عادت ندارند.باور کنید این جا همه خوبند ٬ اما خوبی کم یاب است. ای بابا ! آخر اینجا که آن ساحلی نیست که سهراب برایش قایق می ساخت ٬ چرا اینطور عاشق شدید؟...
می دانید ! من عاشق عاشق شدنتان شده ام. اما بهتر است دست از این کار ها بردارید ٬ اینطور عشقتان با تمام خواهش ها و نیاز هایش خرد و آواره می شود.... بی این که تقصیر کسی باشد...
چطور است شما هم جنازه ی روی آب شوید و نقاشی سبز بکشید...
پ.ن: واسه تو بود نیوشا. تلخ شد آخرش . نه؟