بخواب

 

" یا باهم قدم می زنیم ٬ دست در دست ٬ غرق دنیاهای خودمان ٬ هر کس غرق دنیاهای خود ٬ دست در دست فراموش شده. این طور است که تا حالا دوام آورده ام. و امروز عصر هم انگار باز نتیجه می دهد ٬ در آغوشم هستم ٬ من خود را در آغوش گرفته ام ٬ نه چندان با لطافت ٬ اما وفادار ٬ وفادار. حالا بخواب ٬ گویی زیر آن چراغ قدیمی ٬ به هم ریخته ٬خسته و کوفته ٬ از این همه حرف زدن ٬ این همه شنیدن ٬ این همه مشقت ٬ این همه بازی. "

                                            بکت

 

عزیزترین من !

خفته ای

و من حجم نا آشنای اتاق را

با مژگانم نوازش  می کنـــم

...

 

هی... ی ... ی . . .

پوست صاف

دل چروک

آ . . . ا . . . ه . . .

چشم روشن

دل ...

 

به همین نارنج ها و نرگس ها

من همان بودم

و همان ماندم

...

لحظه های غلیظ پس از تو

حیات را لجوج خواهند کرد

و بودن را ٬

مسکوت

...

 به چشم هایت که خیره می شوم

نمی دانم ٬ من از قعر جسدی به تو می نگرم

یا تو مرده ای !

...

 

لاجوردت ٬ پر از خفقان است ٬ بشکن این لعنتی را . این بغض لعنتی را... ستاره ببار٬ مهتاب ٬ آفتاب ٬ سیاره ٬ بارا ن و برف هم.

همه دنیا و بودن را ببار . بر من ببار. بر من که سال هاست زیر آوار مانده ام. بر من که بارها مسیح را تجربه کرده ام . پر گناه و معصوم . منی که روز ها و روزها جای تک تک تان آغاز شده ام ٬ درد کشیده ام و تمام شده ام.

کاش چیز دیگری می دانستم یا جور دیگر...

افسوس که حتی درد زایمان مادرم را هم لمس کردم. برای کوچکی روحی که فقط بغض می شناسد ٬ درد فاجعه است... 

این روز ها

به سان خاکم

کسی گلی ٬ درختی درونم می نشاند

کسی گوری ٬ قبری ٬ قناتی

کسی سجده ای ٬ بوسه ای

کسی لگدی ٬ مشتی ٬ آب دهانی

این روز ها

چنان وسیعم و سرشار

که گم شده ام

عادت شده ام

...

 

قصه ی ما.

 

یکی بود ٬ یکی نبــــــود

زیر گنبد کبـــــــــــــــــــود

قصه ما به سر رســــــید

کلاغه به خونش نرســید

کلاغ ما بی خونه بــــــود

از اولم بی لونه بــــــــــود

...

 

پیر.

گره روسری را شل می کنم ٬ عرق سرد شقیقه هام را می کشم روی موهام و گونه های یخ زده را نوازشی میکنم. دف را می گیرم جلوی زانو هام و قدم هام را با تکان حلقه هاش هماهنگ می کنم.مغزم آرام آرام ذوب می شود و در شیار های سنگفرش پیاده رو جاری.

از میان پچ پچ هایی ۵۰۰۰ هزار تومان می شنوم. پدری جیب هاش را زیر و رو می کند و پسری آرام می رود که کتابی را سر جاش بگذارد... فقر ٬ شلوغی ٬ حرص٬ عقده ... خفقان ٬ خفقان ٬خفقان... بوق ٬ بوق٬ بوق...

روی صندلی ای می نشینم. برای آنان که دوست شان دارم...چکه چکه...برای آنان که دوستم دارند...چکه چکه... برای همه کس ... برای همه جا... چکه چکه...

تمام شده ام.

آرام به راه می افتم... شهر من قصه ات تکراریست و طولانی. خانه چه دور و نا معلوم و من چه پیر...

ـ مستقیم.

ـ بوق.

ـ ...

آه ، دیگر...

قسم به بادبادکمان

که بال هایش را با صمغ صنوبر چسباندیم

دیگر هیچ کودکی پرواز را نخواهد فهمید

قسم به دوازده رنگ مدادهایمان

که رنگی جز قرمز خونین نماندست

قسم به جنین عفونی جهان

که دیگر هیچ قداستی در آن مروا نخواهد گرفت

قسم به زنانی که من بوده ام و مردانی که تو

و مردانی که من بوده ام و زنانی که تو

دیگر نه مادری خواهد بود نه پدر

و قسم به زخم

که دیگر هیچ دردی درک نخواهد شد

...

همه نیازم ٬

از آغوشی

که مرده جنینش باشم

خمیده و خاموش

...

هذیان

می گذرم ٬ بی سلام و غریبه وار... کجا شد تمام هستی ام؟... تمام شده ام و هستی ام از دست هات چکه کرده ست.

تو بمان. شور مریز و به چشمانی تلخ وفا کن. بمان که من دختر مکرر خاطراتت هستم. بمان و چشمانم را زندان بلورین دو ماهی دلتنگ کن. بمان ٬ که اگر ریختی او به زیبایی دو چشم گریان می نگرد نه تو.

من تمام زنانم.  " می آیم ٬می آیم ٬می آیم و آستانه پر از عشق می شود. " و احساسم را لای شب بو ها پیش کش می کنم.

زمین به دوشم انداختند تا خدایگانی شوم و به زمینم انداختند تا انسانی باشم. هر چه بوده ام و هرچه باشم... عشق والاترین وسوسه است.

آشفتگی.

جسد سنگین زندگی ام را در معبر روزهای آفتاب سوخته و شب های در خواب پوسیده به دوش می کشم . بادی نمی وزد اما رهایی احساس می شود. این جا خشک است ٬ خاطره ها و دلتنگی ها تلنگر می زنند و بخشی از من چنان فرو می ریزد که گویی خاکستری بوده است متعلق به مرده ای از دوردست.

ذهنم را در دست می گیرم و جسارت دیدن می یابم. دیواریست که رنگ ها با هزار زجه پایین می لغزند و طعمه سیاهی قعر گوری می شوند.سپید یا سیاه نمی دانم ٬ افراط یا تفریط چه توفیری می کند هر دو از بام افتادن است و عشق ٬ افراطی ست که در حق تو می کنم و تفریطی که در حق دیگران.

می گویی مرده ام. می گویم زندگی ای را که نوزادان در آغازش می گریند نمی خواهم. می گویی بعد ها می فهمی . می گویم حالا که باید  ٬چرا نمی توانم؟. می گویی نوزادان بعد ها می خندند ٬ می گویم چون دیگر نوزاد نیستند. می گویی چه خوب که می توانی گریه کنی ٬ می گویم برای چشمی که رمق ندارد زجر است.

...

شانه خالی کرده ام و زندگی ام را کناری گذاشته ام ٬ انگار که تمام لحظات ٬ سطور دفتر خاطراتم هستند و من دختر خواب آلود و حریصی که تند و تند می خواند و دلش می خواهد زود دفتر را ببندد و بخوابد٬ بی هیچ رویا و کابوسی خوابی ابدی را تجربه کند.

لا به لای این سطور ٬ هرگاه که نوزادی  می خندد٬ هرگاه که عشق در پاکی دو دست تجلی می یابد٬ هرگاه که کودکی تمام آدامس هایش را می فروشد و هرگاه که زیبایی و خوبی را می خوانم ٬ خیس از زندگی می شوم ... چون انسانم و فراموشکار.

 

خیانت.

کمدها خالی می شوند و جعبه ها پر. دیوارها تنها و ساده شده اند. خاطرات ۸ سال را بر می داریم و می چپانیم توی جعبه ها. دلم برای پنجره بزرگ اتاقم و شمعدانی های پشتش تنگ خواهد شد.

همه خسته اند. خانمی که به مامان کمک می کند زن مهربانیست. اینجا حسابی شلوغ است و من به این فکر می کنم که چطور می توانم گلدان گل های خشکم و بزرگترین قاصدک دنیایم را بی هیچ آسیبی به خانه جدیدمان ببرم ! و این که انگشتر ظریف حصیری ام گم خواهد شد یا نه.

این روز ها همه د رخانه ما مثل کبکی هستند که حسابی دلتنگ است. دل کندن از اشیا سخت تر است تا انسان ها ٬ لااقل برای من. خانه جدید مان یاس ٬ شب بو ٬ اطلسی ٬ نارنج ٬ پرتقال و نارنگی ندارد. دور باغچه ها و پشت پنجره هایش گلدان های شمعدانی نیست. اتاق هایش پنجره های کوچکی دارند که بالای بالاست ٬ نه آنقدر ها بالا ٬ اما من احساس خواهم کرد که در یک سیاه چال هستم.

کوچه جدیدمان زشت است. من در آن کوچه پسرهای آقای ایمانی را نخواهم دید تا دوچرخه شان را هل بدهم. من در آنجا دلتنگ خواهم بود اما کسی نخواهد فهمید.

راستش هیچ چیز از خانه و کوچه جدیدمان زشت نیست. اما من خاطرات گس این خانه و کوچه ۸ساله را که چون کودکی شاهد بزرگ شدنش بودم و نوجوانی ام را درش سپری کردم دوست دارم. یاس و شب بویی که مامان کاشت و شمعدانی هایی که من ٬ همه بزرگ شده اند و یاس از همه بزرگتر. یاس کنجکاو مامان تقریباْ دو طرف دیوار را پوشانده است . سال گذشته بابا پرتقال ها و نارنگی های درختان تازه بالغمان را در ظرفی رنگین و سفالی روی میز گذاشت و من دانستم که بابا راز درختانمان را می داند و من راز بابا را.

من خاطرات این ۸ سال را دوست دارم و بی این که کسی بداند ٬ حالا حالاها هر چیز جدیدی را خیانت محسوب می کنم.

پ.ن: قا صدکم له شد آنقدر که نشناختمش.

این خانه  ( جدید )حقیقتاْ عیب های زیادی دارد .......

آه...

به یاد می آوری؟ به من مشتی خاک دادی که موضوع انشایم باشد. درش گل ها کاشتم و محبت ها ریختم تا بیست بگیرم. به یاد می آوری؟ حالا بیست ها فقط ارقامی هستند مخلوق ذهن انسان هایی که باورشان ندارم.

به من مشتی خاک بده. پاک. خاکی که به نوای باران در مشامم برقصد. خاکی که بوی خون ندهد.به من مشتی خاک بده. خاکی آرام و ناشناخته نه وسوسه انگیز.خاکی از کویر. خاکی بکر. آدمک های شور می آفرینم تا شیرین طعم محبوب نباشد. مشتی خاک ٬ بی مرز ٬ بی قلمرو. خاکی که محدودیت ها را بی رنگ می کند و حرمت ها را پر رنگ. خاکی بی حاکم٬ بی دولت٬ بی جمهوری خاکی از برابری نه برتری.خاکی که به خوبی عادت دارد و بدی ها و بدها و زشتی ها  وزشت ها تعریف نشده اند.

به من مشت خاکی بده. می دانمش. حالا بارها شنیده ام و گفته ام :" غم نان اگر بگذارد." خاکی که مادر و پدر را همزمان می آفریند و فرزندان پشت در ها رها نمی شوند. خاکی که خانه است. امن. آرام.

...

به من مشتی خاک بده. تهی. مسکوت. می خواهم زانو بزنم و بلند گریه کنم...به من مشتی خاک بده تا بغضم را درش بشویم.

مشتی خاک بده عاری از هر چیز و کس. می خواهم اندکی اشک بریزم و در واپسین تبسم چنان بمیرم که گویی هرگز نزیسته ام. هرگز خلق نشده ام.

مشتی خاک بده و رهایم کن و رهایم کنید . هرگز به آفریدن دست نمی آلایم و تا ابد به مضحک بودن آفرینشت می گریم و می دانمت که این ٬ آن نبود که می خواستی...

 

خورافس

این چند روز کسی کنارم بود از جنس عشق. زنی که رسالتش را خوب می دانست. دختری که به من آموخت زندگی ارزش تجربه کردن دارد...

و  دوستی که برایم روی دستمال نوشت :

" ساقی به نور باده برافروز جـــــــــــــام ما

                                                  مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

   ما در پیاله عکس رخ یـــــــــار دیده ایم

                                                  ای بی خبر ز لذت شــــــــــــــــــراب ما

هرگز نمیرد آنکه زنده شد دلش به عشق

                                                 ثبت است بر جریده ی عــــــالم دوام ما

                                                                               نیوشکا

                                                                           ۱۹   مرداد   ۸۶ 

                                                                            ۱۶:۳۰     جمعه

                                                                           لابی هتل همـــا ! "

پ.ن:

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من...

۲ـ عکاس آرمان است. 

همبستگی با دانشجویان در بند

 

 به نام کسانی که اندیشه شان را به نام برابری و عدالت فریاد می کنند.

 وقتی حتی در مبارزه هم برابری نیست , وقتی اعتراض کسی با کلمه و کاغذ و صداست و دیگری تفنگ و باتوم و زندان .... چه می ماند برای نوشتن ؟ وقتی تنها صدا ... تنها صداست که می ماند ! خفه کردن پیشه ای می شود بس مقدس . وقتی جسمت را پشت میله ها می اندازند تا اندیشه ات را زندانی کنند و صدایت را محبوس ٬ پستوی خانه ها پر از جسوران متفکر می شود.

می مانم و بمانید به حرمت کسانی که صدای آزادی خواهشان پستوی خانه شان است. می مانم ٬ بمانید و مبارزه کنیم...

 

"14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند"

۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود

اما

هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.

۱ـ محمد هاشمی  ۲ـ علی نیکونسبتی ۳ـ علی وفقی ۴ـ بهاره هدایت  ۵ـ مهدی عربشاهی  ۶ـ حنیف یزدانی ۷ـ عبدالله مؤمنی ۸ـ بهرام فیاضی  ۹ـ حبیب حاجی‌حیدری ۱۰ـ مرتضی اصلاحچی ۱۱ـ مجتبی بیات  ۱۲ـ مسعود حبیبی ۱۳ـ سعید حسین نیا ۱۴ـ آرش خاندل  ۱۵ـاشکان غیاسوند  ۱۶ـ محمدحسین مهرزاد  ۱۷ـ احمد قصابان  ۱۸ـ مجید توکلی  ۱۹ـ احسان منصوری  ۲۰ـ امیر یعقوبعلی در بند هستند.

  روز ۱۴ مرداد ۸۶ همگی برای همبستگی با دانشجویان دربند نام وبلاگ هایمان را تغییر می دهیم به:

"14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند"

برای پیوستن به این حرکت جمعی در قسمت نظر خواهی وبلاگ 14مرداد نام وبلاگ خود را وارد کنید یا به  h14.mordad@gmail.com بفرستید تا به لیست حامیان اضافه شوید.

 دوستان وبلاگ نویس حامی ! لطفاْ بعد از افزودن وبلاگ خود به لیست ٬ حداقل ۱۰نفر از دوستان وبلاگ نویس خود را به این همبستگی دعوت کنید.

بیایید  پس از ۱۰۱ سال حرف هایی نو بزنیم. حر ف هایی بهتر از بند و اسارت .

پ.ن: تمام دوستانم را دعوت می کنم حتی آنها که لینکشان را اضافه نکرده ام.

میترا ٬رضا ٬ یاسین ٬ گیسو ٬ پگاه ٬ آرمان ٬ تارا ٬افشین ٬ محمد ٬ترسا ٬ مهتا ٬ مهران لطفاْ بپیوندید.

عزیزانی که قصد حمایت دارند ولی وبلاگ ندارند ٬ لطف کنند وبلاگی به نام "14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند" بسازند و همین متن یا متن وبلاگ ۱۴ مرداد را در آن قرار دهند. زمان کمی می برد و کار ساده ایست.

 

از زبان یک جنازه

کنار مقوای نیمه سبزم دراز کشیده ام. رها . به رهایی یک جنازه . هرگاه پر از زندگی می شوم همین احساس را دارم. یک جنازه معلق روی آب. نطفه ای درونم شکل می گیرد. رشد می کند ٬ تا انگشت هایم. از ناخن هایم چکه می کند. چشم می گشایم ٬ کودکی هستم.

با ولع مداد های سبزم را برمی دارم .پاهایم را در هوا تکان می دهم. از جایی دور روی مقوا شروع می کنم. شاید جایی پیش از این زمان ها. بالا می روم ٬ می رقصم ٬ خطوطم را می شکنم ٬ پایین می آیم٬ آرام می لغزم. بعد مداد سبز دیگری... پرنگ تر ... کم رنگ تر...سیاه.

حس می کنم شما را. شما با خطوط من همراهید و با طرح هایم آشنا و با دستانم هم درد.جایی میان رنگ ها شروع می کنم به گفتن. می دانید شک دارم بشنوید ٬ چه باک! حرف من همان نامعلومیست که بهش زل زدید.

می دانید ! نمی دانم ازتان گله کنم یا تشکر. باورم شده بود بیرون از لاک من کسی نیست. کسی که بشود انتظاری ازش داشت. می دانید که چه می گویم؟ مثلاْ همین عشق. باورم شده بود که آدم هم به حوا می گفته است عشق توی قصه هاست یا چه می دانم سوءتفاهم است. آخر چرا اینطور عاشق شدید؟ باور های مرا بهم ریختید. نمی شود از این آدم ها انتظار و امیدی داشت که...مثلاْ از خود من. می شود؟جور در نمی آید...

این آدم ها٬ همین بهترین ها را می گویم ٬ فقط برای این آمده اند که خوبی هاشان را ستایش کنند و بدی هاشان را بخشش. آخر چرا عاشق شدید؟ اگر عشق عاقبتی داشت که تا به حال خدا به یک جایی رسیده بود و هی دلش را به نوزاد  تازه ای خوش نمی کرد که شاید این انسان شود و عاشق. راستی اول عاشق می شوند یا انسان؟

می دانید این جا همه مان حق داریم. همه مان حرفمان حساب است .این جا آن کس که دوست می دارد با آن کس که ندارد یکی است.این جا زیاد به خوبی عادت ندارند.باور کنید این جا همه خوبند ٬ اما خوبی کم یاب است. ای بابا ! آخر اینجا که آن ساحلی نیست که سهراب برایش قایق می ساخت ٬ چرا اینطور عاشق شدید؟...

می دانید ! من عاشق عاشق شدنتان شده ام. اما بهتر است دست از این کار ها بردارید ٬ اینطور عشقتان با تمام خواهش ها و نیاز هایش خرد و آواره می شود.... بی این که تقصیر کسی باشد...

چطور است شما هم جنازه ی روی آب شوید و نقاشی سبز بکشید...

پ.ن: واسه تو بود نیوشا. تلخ شد آخرش . نه؟

زندگی

زیر مقنعه ای تیره ٬ میان پیچش مو هایی قهوه ای رنگ قطره ای سر می خورد پشت گردنم.سرم را کج می کنم که بلغزد جای دیگری به جز کمرم٬اگر کسی نگاهم کند بی شک گمان می کند خواسته ام بادی به صورتم بخورد.راننده اسکناس ۵۰۰ تومانی را به لبش می چسباند بعد نوک بینی و بعد پیشانی اش٬چند بار این کار را می کند.

شیشه ها بالا هستند ٬کولر روشن است.چراغ قرمز می شود. هوا گرم است.خیلی گرم. میانسال است و نحیف.روزنامه ای از انبوه روزنامه های دست چپش جدا می کند و می چسباند به شیشه ٬ خیره نگاهش می کنم.نمی دانم با چه حرکتی گفته ام نمی خواهم که آگهی استخدام را نشانم می دهد.

پسرک مثل همیشه زیباست.

ــآقا هم میهن تموم؟

ـــ نه٬توقیف شد.

پسر کوچکی که کفاشی می کرد و اگر مشتری نداشت نقاشی٬ دورش شلوغ است. نزدیکتر که می روم مرد میانسالی با کوله پشتی ای کهنه به دوش که خیلی کودکانه است با زنی که چادر گل گلی اش را کولی وار به کمرش بسته است بحث می کند.لحنش آرام است.می ترسد."صبح ازش ۵۰۰ تومن گرفتم."زن عصبی و بلند جوابش می دهد. پسرک از فاصله بین آن دو نگاهم می کند. سرم را می اندازم زیر و قدم هایم را تندتر می کنم.

سری به وبلاگ ها می زنم.او را سنگسار کرده اند و او را دستگیر.آن ها را بازداشت کرده اند و آن دیگری ها را هنوز آزاد نکرده اند. خبر اعدام ٬ خبر شلاق و باتوم .آزادی را زندان می کنند و بیان را قفلش و اندیشه ها را میله هایش...

سرم را به صندلی تکیه می دهم و به جای تمام انسان ها شرمگین می شوم و به همه شان بدهکار.چشم هایم را می بندم و غم تمام شان را لمس می کنم.غم آن که نمی داند آن مانتوی ۵۰۰۰۰ تومانی را بخرد یا ۸۰۰۰۰تومانی و غم آن که لال و معلول سر آن کوچه قاب عکس می فروشد.

دیر وقت است.وقتی مثل حالا. مامان و بابا در اتاق را باز می کنند.دلگیرشان کرده ام.نمی خواهند که اینقدر در اتاقم باشم.دعوایم می کنند. دوستم دارند. دلتنگم هستند. در را می کوبند و می روند که بخوابند.

سرم را هنوز به صندلی تکیه داده ام. جای خدا گریه می کنم ...

 

می خواهم درس بخوانم.

میله های اطراف باغ داغ است ٬ اما درونم انگار پر از یخ در بهشت است. چرا دور باغ ارم میله گذاشته اند؟ چرا یخ در بهشت؟ یخ که در جهنم بیشتر می چسبد؟ پاهایم را روی آسفالت می کشم ٬همان طور که دست هایم را روی میله ها٬روز های سرد را حس می کنم٬ باران و برف را... آه٬ چقدر دلم تنگ است٬چقدر دلم هوای روزهای سرد و خیس را دارد.

گونه هایم سرخ شده است٬ صورتم خیس و موهایم فر. مثل روزهای بارانی٬ اما آفتاب می سوزاند.بین تمام متضاد ها فاصله ای کمتر از ترادف وجود دارد.

حالا٬بیدار که می شوم می دانم باید به دنبال انگیزه باشم.دیگر آن ماهی ای نیستم که روی سنگ های کنار برکه بالا و پایین بپرم ٬ فریاد بزنم که بیایید٬بیایید٬ بیایید گوش کنید صدای آب چقدر قشنگ است. بالا و پایین بپرم ٬فریاد بزنم ٬ نفس بزنم ٬از نفس بیفتم و مغلوب بخزم در آب.

من تسلیم روزمره گی هاتان شدم و تعریف ها و قانون هاتان. خدا دارم ٬ انگیزه ای٬امیدی و شاید عزمی برای مبارزه.من تسلیم شما انسان ها شدم. من سوال های بی جوابم را در عقل محدودم مچاله می کنم و کاغذی سفید درش می گذارم و به دست های شما نگاه می کنم و طرح هاتان.من می خواهم کارهایی کنم به اسم زندگی. می خواهم بهترین هایتان را بپذیرم و دوست بدارم ٬ می خواهم به معیار هاتان برقصم. می خواهم مثل شما باشم ٬ بی چون و چرا. . ..

حالا من صبح ها در دنیای شما متولد می شوم و شب ها از جنس شما به خواب می روم. دنیای من روی سنگ های کنار برکه ماندست و هر روز هر عابر لگدش می کند و شاید به درون آب پرتاب... من گوش هایم را مشغول صدای شما کردم ٬ مبادا  که دلتنگ صدای آب شود...

میهن خویش را کنیم آباد

      

گو اینکه سر نهمین دولت و هفتمین مجلس جای دگر گرم شده است. آرام آرام شلوارها و مانتوها کوتاه می شوند و موها پریشان و آستین ها بالاتر.امنیت اجتماعی که به سر حد کمال رسانیده شد و تمام اخلال گران و ارذل اوباش متنبه شدند٬ آن هم چه متنبه ای . . . اعدام های علنی٬ کتک های علنی ٬ فحاشی ها٬خون بازی ها.

حال که همه مومن اند و با حجاب و بهره مند از امنیت آفتابه ایه دولت ٬ وقتش بود که وارد فصل سوم این قصه شویم. وقتش بود که چند نفری در مجلسی یک تصمیم ملی بگیرند!

بنزین سهمیه بندی شد و کرایه ها گران و نان و شیر هم.تصمیم که ملی بود حالا بگذار چهار نفری هم که داخل ملت نیستند شلنگ تخته ای بندازند و عرعری بکنند و پمپ بنزینی آتش بزنند. احتمالاْ این ها اراذل اوباشی بودند که رو نکرده بودند... ای کلکا ! بله٬ خودتان را هم شقه شقه ٬تکه تکه ٬ ذره ذره کنید تصمیم ملی بوده است.ملی.مثل باقی تصمیم های ملی ٬ مگر می شود بی ملت تصمیم گرفت؟حرف ها می زنید شما هممممممممممم!

                 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

    سوار تاکسی می شوم. راننده ی کهنسال تقریباْ فریاد می کشد که خانوم ۳۰۰ تومان می شود.کرایه ۶۰ تومان نیست دیگر٬شد ۷۵ تومان. کرایه را می دهم و می پرسم از کی؟ چنان زل می زند به چشمانم که خود را آماده می کنم با لگد پرتم کند پایین.

ــ " این همه چیز گرونه واسه ۱۵ تومن زورت می آد؟ چرا واسه ۱۰۰۰ تا سکه تعیین کردن زورت نمی آد؟ همینه اینقدر ایراد می گیرید رو دست ننه باباهاتون موندید! همین پاساژ و ببین تمام دخترای توش هفت قلم آرایش کردن اومدن بیرون تا بشون می گی شوهر می گن :" ویییییییی! "پسر من ماهی ۵۰۰هزار تومن حقوقشه٬مهندسه. میریم٬ یکیشون می گه کوتاهه یکی می گه بلنده..."

با این همه بی ربط بودن پاسخش و لحن تند ٬ خشن ٬بی ادبانه و صدای بلندش پس از مکثی تقریباْ طولانی. نزدیکی های مقصدم گفتم :" من فقط سوال کردم نه گله. درصورتی که باید گله کنم البته نه به شما. بالا نشیناش گوش شنوا و پاسخ قانع کننده ندارن شما که جای خود دارین. با این تفاصیل اینطور که فرمودین ظاهراْ که فعلاْ پسر شما رو دستتون مونده."

پیاده شدم و آرام در را بستم. حیف که به فحش هایش نرسیدم!

پ.ن: عکس قسمتی از خانه هنرمندان در زمان برگزاری نمایشگاه نقاشی آقای فیروزمند است. ( عکاس درپیت هم خودمم.)

 

دخترانه.

موهایم را مادر بافته است. گیسکی کوتاه که بی دلیل ٬ وقتی با چرخاندن سر روی شانه ام آرام می گیرد از زن بودنم لذت می برم.گاهی مقابل خودم می ایستم و زل می زنم در چشمان دختری که از(در اصطلاح) انسان بودن وانسان دیدن متنفر است و به وقاحت تمام می گویم: " من خوشحالم که زن هستم."

تا حالا شده از زمین و زمان دلسرد و نا امید باشی و سوال هایی رو که هیچ کس هیچ جوابی واسشون نداره تو ذهنت مرور کنی و دلت به حال همه بسوزه که : " به مویی بندید و بی جهت تلاش می کنید. " و دایم در مغزت فریاد بزنی :"دلتون خوشه شما هم. آهای ٬ می شنوید؟ بازیچه اید٬بازیچه.نه کرید سال هاست که کرید احتمالاْ پدرتان آدم و مادرتان حوا کر بوده است.به درک! بجنبید و مشغول باشید٬مبادا نگاتان زیر پاتان بیفتد و در خانه ای سفید یا سیاه اسب شطرنجی باشید."و درست در همین بحبوحه نگاه برافروخته و یختان سر بخورد روی لبخند کودکی. . . لبخندی تحویلش دهید ٬ او دیگر نخندد و شما فقط به این فکر کنید که لبخندش را بازگردانید . . . در آخرین لحظات که با بی تفاوتی می رود صورتش را با لبخندی پهن برگرداند ٬نگاتان کند دست کوچکش را تکان تکان دهد و برود و شما حس کنید که می توانید دنیا را عوض کنید و به خوبی ها بیاندیشید و فراموشتان شود که یقه خدا و مخلوقاتش را در دستانتان می فشارید... تا حالا شده؟؟؟تا حالا شده؟؟؟

پ.ن: فیلم TEN به کارگردانی عباس کیارستمی آنقدر خوب بود که پیشنهادش کنم.

ــ فیلم cinema paradiso را دیدم . از آن فیلم هایی است که در خشک ترین آدم ها نافذ است و چیزی ثابت را که در وجود همه ی آدم ها هست قلقلک می دهد٬ اگر آدمش مثل من باشد که اشکش را هم!

ــ آلفردو یکی از شخصیت های فیلم دو جمله گفت که به نظرم زیبا آمد.

۱ــ " با تمام احترام به خدایی که دنیا رو ۲ یا ۳ روزه ساخت من یکمی بیشتر طولش می دادم... با کمال فروتنی بهتر می ساختمش" ( من هم با تمام احترام به آلفردو که دنیا رو یکم بیشتر از ۲یا ۳ روز ساخت یکم بیشتر طولش می دادم ... با کمال فروتنی اصلاْ نمی ساختمش). شما چی؟

۲ــ " دیگه نمی خوام صدای حرف زدنت رو بشنوم ٬ می خوام صدای بقیه رو بشنوم که در موردت حرف می زنن." ( فیلم رو ببینید ابهامات این جمله رفع می شه.)

خوشبختی کوچکم.

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

                      

                         ــ من اینجا بس دلم تنگ است.

                         و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

                         بیا ره توشه برداریم ، 

                         قدم در راه بی برگشت بگذاریم ;

                        ببینیم آسمان " هر کجا " آیا همین رنگ است؟

                                                        

واپسین.

فارغ از همه چیز و همه کس ٬ امشب در دستانم آسمان را دارم. نیازهایم را می چکانم تا او ستاره هایش را داشته باشد و من بی نیازی ام را.

فارغ از حتی زندگی ٬ آسمان پر ستاره دست هایم را به باد آن سوی پنجره می سپارم تا در بی کران ها برقصند.

در دست هایم خلاصه می شوم و اندکی بعد رها٬ امشب ٬ همین امشب فقط زندگی ام به من احتیاج دارد.

تهی تر از تهی پیکرم را در پنجره قاب می کنم و می دانم شمعدانی ها عبور ۱۷ دختر را در من می بینند.

همه بودن ها ٬ خاطره ها٬ ترانه ها٬ زندگی ها و دخترک های ۱۷ سال زندگی ام را در در گلویم پیوند می دهم ٬ نفس عمیق می کشم . . .

و در آغاز سیزدهمین روز روانه می شوم تا نطفه ی هجدهمین دختر را در خود بیافرینم.

زمین پر از تکرار خداست.

چشم ها را بست و جایی درون پلک هایش حالت جنینی به خود گرفت و آرام خزید به زهدان مادرش ٬ پیش از آنکه چشم های جنینی اش را ببندد فریاد زد : " مادر ٬ کافی است ." پلک های جنینی اش بسته بود اما می دید ٬ به دیدن آلود شده بود ٬ شاید هم مبتلا. گریست ٬ عصبی شد ٬ مشت زد ٬لگد زد ٬ خسته شد ٬ آرام گرفت ٬ لبخند مادر را حس کرد. " لگد می زنه ."

گفته بود : " مادر ٬ تعلیق زهدانت هم زیادی است ٬ معلق دنیایی که خودت هم معلق اش هستی نکنم." اما افسوس خالق ها فقط به خلق کردن می اندیشند . . .

آدمی جنینی است که از زهدان عدم به ابد می رود. اما او خسته بود. ابد نمی خواست ٬ دنیا ٬ زندگی یا حتی عشق نمی خواست. فقط می خواست به رحم مادر بازگردد و شاهد باشد تا کجا خالقان ٬ مخلوقانی خالق می آفرینند . تا کجا خالقان اطمینان خلق دارند. دلش می خواست بداند کجا این سنت خداوندی به پایان می رسد.

 نمی خواست بیرون بیاید و خود وسوسه ی آفرینش را لمس کند. می خواست در مادر بماند ٬ برایش بگوید : "عاشقم نباش مادر٬ که عشق بهانه خدا بود. تو و عشق تو برایم کافی نخواهد بود همان طور که هیچ خالقی برای مخلوقش. ببین زمین پر از تکرار خداست اما پوچی موج می زند. مادر مدعی آفرینش مباش که من باید تاوان دهم ٬ مدعی مباش که من بنده نخواهم شد. تو خود حاصل نیازی ٬ مرا حاصل نیازهایتان نکن که من هم چون تو برای هیچ چیز و هیچ کس کافی نخواهم بود." . . .

مادر ٬ در نزده وارد شد . آن لحظه به مادر همان حسی را داشت که لحظه بدو تولد ٬ در حالی که نمی توانست بگرید . . .

پ.ن:

 وقتی گریبان عــــــدم                با دسـت خلقت می درید

وقتی ابد چشــم تو را                پیــــــــش از ازل می آفرید

وقتی زمیــــن ناز تو را                در آسمان ها می کـشــید

وقتی عطش طعم تورا              با اشک هایم می کشــــید

من عاشق چشمت شدم . . .

از سریال مدار صفر درجه فقط تیتراژ پایانی اش ( با صدای علیرضا قربانی ) زیباست.

ما قل و دل!

خوب اولش من بچه بودم. بعدش عید شد (۸۶) , رفتیم قلات قسمت شب شتری! بعدش پسر دایی ام که مهمان هم بود ویار ( همون که زن حامله می کنه بهش آرمه هم می گن که نمی دونم چه جوری می نویسن.) ۷۰۰ پله ی کوهپایه کرد و بردیمش. بعد هم عید تموم شد با مهسا رفتیم باغ ارم. یکم بعد مدرسه مون حسرت تیزهوشان بودنش زد بالا و شروع کرد به ثبت نام واسه امتحان ورودی , این شد که ما رفتیم پیش ریاضی که یه دونه پنجره گنده با یه عالمه نواز چشم خوب داره !! حالا چه دخلی داشتن بهم!؟ .... خوب نابغه کلاس ما شد اتاق ثبت نام دیگه! بعدترش هم که محمود جون اومد شیراز و کل ناحیه ۳ و ارایدون n مدرسه دیگه تعطیل شد و رفتن استقبال که طبق معمول مدرسه ما مشمول هیچ لیست و جیم فنگی (!) نشد...

تو همین گیر و دار بود که پا برهنه در بهشت رو دیدم. دوسش داشتم. اخراجی ها هم گرچه خندوندم اما طنزش که از همین جک هایی بود که می شنیدم اخیراْ, خود موضوع هم که تابلو بود واسه چیه کلی افراط و تفریط زاغارت هم داشت!

اما آخر آخرش کیف من اون سمت راستیه بود!!!

 

انگار بخواهی خودت را بغل کنی!

               روی تخت , کنار پنجره آرام زانو هایت را فشار می دهی به سینه ات. انگار که بخواهی خودت را بغل کنی. در تاریکی و به تاریکی نگاه میکنی. گاه گاهی پرتویی شتابان از شیشه می گذرد به پرده می خورد , رنگ زرشکی اش را به خود می گیرد و می آید داخل تا تاریکی را بشکند. و تو یاد آن روز ها می افتی که تازه فهمیده بودی ابرها حرکت می کنند و پرتو ها را بچه هایی می بینی که می خندند , می دوند و گلدان را می شکنند... هیچ وقت چیزی را مثل خودش ندیدی.

دستت را سُر می دهی تا خنکای مچ پایت و اجازه می دهی انجماد لرزان دستت را حس کنند. تلاش می کنی گرمای درونت را بالا بیاوری تا آرامشت بالغ شود. بلوغی آشنا که در سردترین نقطه وجودت با خلأ و بی تفاوتی محض رخ می دهد. جایی دور کنار کودکی هایت می نشینی و با دلتنگی تمام زل می زنی به ترس ها , کنجکاوی ها و نفهمی هایش. شوری اشکی گلویت را قلقلک می دهد و صدای مامان می آید : " چرا با عروسک هات بازی نمی کنی؟ چرا اصلاْ بازی نمی کنی؟" می نشیند کنارت.

 ـ شوهرت کجاست؟

[ می خندی] ـ مرده.

ـ بچه هات خوبن؟

ـ اسقال دارن.

نمی دانی به شوهر مرده ات می خندی یا بچه های اسقالی ات. تکانی می خوری و دور ها را می تکانی از ذهن.می آیی نزدیک تر پشت چراغ قرمز . صداهای ماشین کناری جلبت می کنند. فرهنگ خرج می کنی و نگاه نمی کنی...

مردـاحمق بی شعور! آخه کثا فت یه آدرس نمی تونی حفظ کنی؟

تمام هیکلت را به سمت مرد می چرخانی که یک غلطی بکنی , چانه ی لرزان زنی را می بینی و ترس دو کودک که خود را به صندلی می فشارند . صدای گاز ماشین می آید و تو بغض زن را درک می کنی که میان خیل نگاه هایی کنجکاو و بیهوده در گلویش می ماند تا رمقش را بمکد.

می خزی زیر پتو و می اندیشی چند ماهی باید بگذرد تا عادت کنی بنویسی فلان روز / فلان ماه / ۱۳۸۶

.

ت ل خ .

   طفلک زبان! آمده بود سامانی به لب ها بدهد. تلخ به جایش خزید. دخترک به شیرینی تلخ بودن قهوه اندیشید , کج لبخندی زد. تنش را که سراند و دستش را که روی دسته صندلی , انحنای نه چندان مقعر کمرش گرمای آشنای قهوه اش را حس کرد.دخترک اندیشید : " تلخ تر شدم "

  شاید از فردا همین بو را می داد. عمیق تر خنکای نبض دست چپش را فرو داد.نفسی عمیق , چشم هایی بسته , تکیه گاهی برای سر و بستری برای تن , همین ها کافی بود تا بفهمد باز هم زیادی جدی گرفته است. اندیشید : " زندگی یک لیوان قهوست ". آخرین قطره چکید.سرُم تمام شده بود.

  هذیان می دید! شاید حتی هذیان را زندگی می کرد. خواست به دولت نهم به ابلاغیه جدید اماکن به مغازه ها به غیر مجاز شدن کارتون ها به سهمیه بندی کنکور به نفع پسران به گرانی به فقر به فحشا به فقدان به کمک به چاره به آرامش به حرف هایش به تلافی به بخشش به جبران به آشتی به عذرخواهی به دوست داشتن به بودنش یا به زندگی فکر کند . خسته بود. سعی کرد هذیان ببیند.خسته بود! خیلی.

  می دانست هر چه بازی پر رنگ تر شود همبازی کمرنگ تر می شود . بازیی را که شروع کرده بود پررنگ بود. فکر کرد : " از بازی دل خوش ندارد یا من هم بازی !؟ به خفا خزیدن ها را گر چه من هم ترجیح می دهم اما از بیان و عیان باکی ندارم.می ترسد.حق دارد. باور ندارد. حق دارد. همبازی این بازی شاید من نبودم.من اما تا وقتی که بازی باشد , هستم ."

شق و رق به صندلی تکیه زد و نوشت :

" زندگی یک لیوان قهوست به تلخی لبخند." از ته دل خندید.